گنجور

 
صائب تبریزی

چون گشاید ز چمن خاطر ناشاد مرا؟

هست گلبن به نظر، خانه صیاد مرا

تا شد از علم نظر شمع سوادم روشن

جنبش هر مژه شد سیلی استاد مرا

بارها از سخن خویش به چاه افتادم

همچو یوسف صد ازین واقعه افتاد مرا

ناخن رشک جگر کاوتر از شمشیرست

پنجه شیر بود سایه شمشاد مرا

پرده گنج محال است که ویران ماند

خضر در راه خدا می کند آباد مرا

هر چه از پیش نظر رفت به یادش آرند

یارب آن روز مبادا که کنی یاد مرا!

سر تسخیر غزالان سبکسیرم نیست

موی بر سر نبود خانه صیاد مرا

تلخی از زهر و حلاوت ز شکر مطلوب است

دشمن آن به که به خوبی نکند یاد مرا

من نه آن رشته سر در گم چرخم صائب

که گشادی شود از ناخن نقاد مرا