گنجور

 
ابن یمین

تا بر آنقامت و بالا نظر افتاد مرا

بس ملولست دل از سرو و زشمشاد مرا

در هوای لب شیرین تو ایخسرو حسن

شد بتلخی ز بدن روح چو فرهاد مرا

تا رقم بربقم از نیل صبوحی زده ئی

دیده شد در هوسش دجله بغداد مرا

هرگزم شاد مبادا دل اگر میل کنم

که کند عشق تو از بند غم آزاد مرا

عشق تو همدم من بود مرا پیوسته

هست با جان صنما عشق تو همزاد مرا

دل سختت بسرشکم نشود نرم بلی

کی شود نرم بآب آهن و پولاد مرا

آتش و آب دل و دیده دلیل اند بر آنک

زود چون خاک دهد عشق تو بر باد مرا

من نه آنم که کنم میل بداد دگری

تا بدل میرسد از عشق تو بیداد مرا

با غم هجر تو چون ابن یمین میسازم

تا سعادت کند از وصل تو دلشاد مرا

 
sunny dark_mode