گنجور

 
اسیر شهرستانی

لبریز خنده است چمن از هوای گل

می خور که پایتخت نشاط است پای گل

دیوانه را هوای جنون باغ دلگشاست

گرید به جای باده و خندد به جای گل

هر جا که هست در نظرم جلوه می کند

گه در لباس شعله و گه در قبای گل

یکدسته گل ز رنگ حنا هم نبسته ای

دانسته ای که چیست مگر مدعای گل

بیهوشیم ز میکده سایه گل است

گویا سری کشیده نگاهت به پای گل

هر چند جلوه گلم از هوش می برد

داغم که رنگ و بوی که شد آشنای گل

در دیده اسیر خلد خارهای رشک

گر در نظر خیال تو آید به پای گل