گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

بلبل ز شاخِ سرو چو بر زد نوایِ گل

بر دست گیر باده و بنشین به پایِ گل

نوروز کنجِ خانه گرفتن دریغِ می

پهلوی خار حیفِ عظیم است جایِ گل

فرهاد خوانده ای که چه کرد از هوایِ دل

خسرو شنیده ای که چه دید از برایِ گل

گل را عزیز دار و به بیگانه دل مده

حیف است کرده در سرِ خاری وفایِ گل

ضایع مکن چو بلبلِ شوریده روزگار

مسکین شده به جان و به دل مبتلایِ گل

چون ز اعتدالِ نشو و نمایِ ربیع شد

روشن فضایِ باغ ز فّرِ لقایِ گل

بارِ دگر شکایت و تشنیع کرده پیش

با باغ بان گرفته ز سر ماجرایِ گل

دریاب گو دو هفته وصال و مکن فضول

با گل قرار گیر به خلوت سرایِ گل

خوش موسمی ست خاصه دو آهنگ کرده اند

بلبل نوایِ سرو و نزاری نوایِ گل