گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

سرم سرگشتهٔ سودای عشق است

دلم آشفتهٔ غوغای عشق است

بدان دیده که بتوان دید او را

دو چشم روشن بینای عشقست

حقیقت سرمهٔ چشم خردمند

غبار گرد خاک پای عشقست

ز عبرت غیر او از دل به در کن

که غیر دل دگر نه جای عشقست

به شمع عشق جان و دل بسوزان

چو پروانه گرت پروای عشق است

مگو از دی و از فردا و فردا

که امروز وعدهٔ فردای عشق است

تن تنها در آ سید به خلوت

که در خلوت تن تنهای عشقست