گنجور

 
امیر شاهی

وقت گل، خوبان چو بزم عیش در صحرا نهند

عاشقان را تازه داغی بر دل شیدا نهند

نازنین را عشق ورزیدن نزیبد، جان من

شیرمردانِ بلاکش پا در این غوغا نهند

دیدهٔ نااهل باشد بر چنان رویی دریغ

آه اگر آئینه پیش چشم نابینا نهند

با چنان لب‌های میگون، پای در میخانه نِه

تا ز بیهوشی حریفان سر بجای پا نهند

از ملامت سوخت شاهی، کاین ستمگردوستان

هر که را زخمی رسد، داغیش بر بالا نهند

 
sunny dark_mode