گنجور

 
امیر شاهی

یار خط بر روی زیبا می‌کشد

سبزه بر گلبرگ رعنا می‌کشد

ماه را دامی ز عنبر می‌نهد

لاله را داغی ز سودا می‌کشد

سنبل از سودای مشکین کاکلش

طره شبرنگ در پا می‌کشد

در چمن سرو از فرو دستان اوست

خویش را چندین چه بالا می‌کشد

ای ملامت گو، من و خاک درش

گر ترا خاطر به صحرا می‌کشد

می‌کشد پیکان ز دل، آه از جگر

شاهی از دست تو این‌ها می‌کشد