گنجور

 
امیر شاهی سبزواری
 

لبالب است ز خون جگر پیاله ما

دم نخست چنین شد مگر حواله ما

بر آستان تو شب‌ها رود که مردم را

به دیده خواب نیاید ز آه و ناله ما

ز قد و روی تو شرمنده باغبان می‌گفت:

که آب و رنگ ندارند سرو و لاله ما

به روز وصل تو از بیم هجر می‌ترسم

که زهر می‌دهد ایام در نواله ما

چو گل به وصف رخت جامه چاک زد شاهی

به هرکجا ورقی رفت از رساله ما