گنجور

 
امیر شاهی

هر که کوی تو ساخت مسکن خویش

خون خود میکند بگردن خویش

دانه خال پیش رخ بنمای

تا گل آتش زند به خرمن خویش

شمع، پروانه را بسوخت، ولیک

زود بریان شود به روغن خویش

تا گل از باد صبح بوی تو یافت

جامه ها پاره کرد بر تن خویش

گر دلم چاک دامن افتاده است

خوشم از چشم پاکدامن خویش

هست شاهی ز آستان تو دور

مرغ آواره از نشیمن خویش