گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند

نعل بر آتش ز بهر بردن دلها نهند

هر خدنگی کافکنند از تیر مژگان بر جگر

مرهمی دیگر ز درد و داغ بر بالا نهند

وصف حسن دوست پیش جاهلان کج نظر

وسمه ای باشد که بر ابروی نابینا نهند

عاشقان را جا نشان یابند از پای سگش

بگذرند از عقل و هوش و سر به جای پا نهند

گر بچین آرد شمیم چین زلفش را نسیم

آهوان چین ز خجلت روی در صحرا نهند

شاهدی را خوب رویان میکشند از سوز هجر

بعد از آنش منتی هم بر دل شیدا نهند