در مجالس گر سخن زان لعل میگون میرود
کز چه میخندد صراحی از دلش خون میرود
زورقی میسازم از بحر خیالش دیده را
کیم شب از نوک پیکان نیل و جیحون میرود
در شب دیجور زلفش هر که دید آن قرص ماه
گرچه آید با کمال عقل مجنون میرود
دل کز آن زلف مسلسل میکشد سوی لبت
گوییا افعی گزیدش بهر معجون میرود
شاهدی چون بند آن چشمان مست از بیخودی
میدواند کو به سوی خانهاش چون میرود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی و جاذبه یک معشوق میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا از طبیعت و اشیاء، احساسی عمیق از عشق و دلبستگی را بیان میکند. او به لعل میگون (رنگی شبیه به سرخ و بنفش) و تأثیر آن بر دل و جان اشاره میکند و میگوید که حتی در تاریکی شب، زلف معشوق مانند ماه میدرخشد. دل شاعر به سمت لبان او کشیده میشود و گویی تحت تاثیر سحر و جادوی معشوق قرار دارد. در نهایت، علاوه بر زیبا توصیف کردن معشوق، شاعر به احساس بیخودی و شیدایی ناشی از عشق نیز اشاره میکند.
هوش مصنوعی: در جمعها وقتی صحبت از آن لبهای زیبا و میگون میشود، گویی صراحی از دلش خون گریه میکند و در دلش اندوه نهفته است.
هوش مصنوعی: من یک قایق میسازم از اقیانوس افکارش، چشمانم را به سمت جایی میبرم که شبها از نوک پیکانهای نیل و جیحون عبور میکند.
هوش مصنوعی: در شب تاریک، هر کسی که زلفهای او را ببیند، حتی اگر از نظر عقل کامل باشد، به عشق او دیوانه میشود.
هوش مصنوعی: دل که به خاطر آن زلف در هم پیچیده به سمت لبهای تو میکشد، انگار که افعی آن را نیش زده و حالا به دنبال دارویی میرود.
هوش مصنوعی: یک زیبایی مانند آن چشمان مغرور و نازک، در حالتی بیخبر و مست، به سرعت به سوی خانهاش میدود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیلبت هردم ز چشم درفشان خون میرود
پارههای دل ز راه دیده بیرون میرود
یک شب ای شمع بتان، در کنج تاریک من آی
تا ببینی حال تنها ماندگان چون میرود
خون که از زخمی رود، داغش نهی باز ایستد
[...]
بر رخ زردم نه اشک است این که گلگون میرود
شد دلم ریش از غمت وز ریش دل خون میرود
گر دلم شد رخنه از تیغ جفایت باک نیست
جانم از زندان غم زان رخنه بیرون میرود
بر تن زارم زمین شد بیتو تنگ ای کاش دست
[...]
هرکه چون باد از سر کوی تو بیرون میرود
کس نمیداند که از آشفتگی چون میرود
پای رفتن نیست عاشق را کزین در بگذرد
میفشاند سیل اشک از چشم و در خون میرود
پیش لیلی گر رود از چشم مجنون خون چه شد
[...]
او درین نظاره کز تن جان محزون میرود
من به این خوشدل که جان دشوار بیرون میرود
هر که میآید پی نظاره جان کندنم
میکند نفرت که با حال دگرگون میرود
آن شکار تیر کاری خوردهام کز قتل من
[...]
در چمن چون حرف آن بالای موزون میرود
سرو چون دزدان ز راه آب بیرون میرود
دیده اهل بصیرت کاروانگاه بلاست
هرکه زخمی میخورد، از چشم ما خون میرود
عشق بالا دست از معشوق دامن میکشد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.