گنجور

 
شاهدی

جز تحفه جان عاشق درویش ندارد

جانا بستان زو که از این بیش ندارد

بیگانه شدم از همه خویشان به غم عشق

عاشق بجز از یار کس و خویش ندارد

رو اندش دنیا ز دل خویش برون کن

هر کس که چنین کرد بد اندیش ندارد

در باغ جهان یک گل بی خار ندیدم

وان نوش که دیده‌ست که او نیش ندارد

هر تیر که آن ترک سوی شاهدی انداخت

او را سپری غیر جگر پیش ندارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

خرم تن آن کس که دل ریش ندارد

و اندیشهٔ یار ستم‌اندیش ندارد

گویند رقیبان که ندارد سر تو یار

سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟

او را چه خبر از من و از حال دل من

[...]

سیف فرغانی

دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد

جان طاقت هجرتو ازین بیش ندارد

از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم

دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد

مه پیش تو ازحسن زند لاف ولیکن

[...]

امیر شاهی

باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد

بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد

از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بیدرد

مرهم چکند آنکه دل ریش ندارد؟

گر لطف تو ما را ننوازد چه توان کرد؟

[...]

میلی

با آنکه ز مستی خبر از خویش ندارد

سویم نظر از بیم بداندیش ندارد

تا دست تو را رحم نگیرد به شفاعت

لب تشنه شمشیر تو سر پیش ندارد

نام دگری تا به زبان نگذرد او را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه