عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۴
... نام دلم گم شده و او به نشان آمده
چون شده روشن که نیست راه به تو تا ابد
جمله عشاق را ره به کران آمده ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۵
... ای اوفتاده از ره بگشای چشم و بنگر
پیران راه بین را سر در طناب مانده
عیسی پاک رو را از سوزنی شکسته ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۶
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده
بی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده ...
... ایشان همه هم با تو از فقر چنان مانده
تا راه چنین قومی عطار بیان کرده
جانش به لب افتاده دل در خفقان مانده
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۸
... نه نقش حق نه صورت باطل بمانده
مردان پاک رو ز درازی راه تو
بی زاد و توشه بر سر منزل بمانده ...
... خاک سگان کوی تو عطار تا ابد
در شرح راه عشق تو مقبل بمانده
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰
ای زلف تو دام ماه افکنده
ره بینان را ز راه افکنده
زهاد زمانه را سر زلفت ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۱
... اما نخست هیبت چندین خطر نموده
در قرن ها فلک ها در راه تو شب و روز
از سر به پای رفته وز پای سر نموده ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۲
... عشقت به لاابالی بر چار سوی عالم
پیران راه بین را بر دارها کشیده
در راه انتظارت جان ها ز اشتیاقت
چون مرغ نیم بسمل در خاک و خون تپیده ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۵
... همه در وی گم و از وی نشان نه
چه راه است این نه سر پیدا و نه پای
ولیکن راه محو و کاروان نه
خیالی و سرابی می نماید ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۲
ای که ز سودای عشق بی سر و پا مانده ای
بر سر این راه دور خفته چرا مانده ای
ای دل غافل بدانک منتظر توست دوست
آه که آگه نه ای کز که جدا مانده ای
جمله مردان راه راه گرفتند پیش
زان همه چون کس نماند پس تو که را مانده ای ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۱
... سر چه فرازی پیاده شو ز وجودت
زانکه درین راه یک سوار نیابی
یک قدم این جایگاه بر نتوان داشت
تا سر صد صد بزرگوار نیابی
تو نتوانی که راه عشق کنی قطع
کین ره جانسوز را کنار نیابی ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۴
... گاه چون باد می وزیدستی
به یکی آه آتشین در راه
پرده از پیش بر دریدستی ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۷
... ای دل و جان من بگو تا دل وجان کیستی
ای زده راه بر دلم نرگس نیم مست تو
رهزن دل شدی مرا روح روان کیستی ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹
گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردی
ورنه به خانه بنشین چه مرد این نبردی ...
... باید که هر دو عالم یک جزء جانت آید
گر تو به جان کلی در راه عشق فردی
بگذر ز راه دعوی در جمع اهل معنی
مرهم طلب ازیشان گر یار سوز و دردی ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۱
... تا تو ز عشق هر دم دیوانه تر نگردی
گر تو کبود پوشی همچون فلک درین راه
همچون فلک چرا تو دایم به سر نگردی
عطار خاک ره شو زیرا که اندرین راه
بادت به دست ماند خاک ره ار نگردی
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۹
... می بگذری و روی تو از پیشم
ما را تو به راه آسیا دیدی
بیگانه مباش چون دو چشمم را ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۴
... دلا گر سر عشقت اختیار است
شوی در راه او بی اختیاری
اگر خود را سر مویی شماری ...
... ز فای فخر سازی عین عاری
برو چندین چه گردی گرد این راه
که چشمت کور گردد از غباری ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۴
... تا تو اندر هرچه هستی اندر آن محکم نباشی
گر نشان راه می خواهی نشان راه اینک
کاندرین ره تا ابد در بند موج و دم نباشی
گر تو مرد راه عشقی ذره ای باشی به صورت
لیکن از راه صفت از هر دو عالم کم نباشی
گر برانندت به خواری زین سبب غمگین نگردی ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۵
... گاهم از کعبه به خمار کشی
گاهم از راه یقین دور کنی
گاهم اندر ره اسرار کشی ...
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۵
... باری از کویش نشانی دارمی
گر مرا در پرده راهستی دمی
محرم او زحمت اغیارمی
گر نبودی راه از من در حجاب
من درین ره رهبر عطارمی