گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۰

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط

ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط

برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین

تا به دلها درنگون شد رایت انس و نشاط

من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیل

تا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط

اختلاط عشق تو با جان من باشد همی

تا بود خون مرا با خاک روزی اختلاط

در سرای دوستی آن به که فرشی افگنم

خشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط

تا اگر باری نباشم بر بساط دوستان

خاک باشم زیر پای چاکران اندر سماط

احتیاط و حزم کردم در بلا و درد عشق

تیغ تقدیر آمد و شد پاک حزم و احتیاط

ره ندانم جز به لطفت گر کنی لطفی سزاست

ره نداند جو به پستان طفل خرد اندر قماط

هر که بگذارد صراط آید به درگاه بهشت

من نمی‌بینم بهشت و بیش رفتم صد صراط

از دل آمد بر سنایی کس مباد اندر جهان

گر نماند بر بساط قرب شاهان بی نشاط



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

احمد آذرکمان نوشته:

تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط
ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط . سنایی

@KashkooleGibi
قسمت اول

دوباره کنار بساطش ایستاده بود و زیر لب می خواند : ایستاده با من / دیوار/در کنار یک بساط/ بادی که می وزد/ پیرتر از من است/دکمه های پیرهنم/اهل تعارفند/تعارف کن اگر/باران اهلی ات/سرگرم خواندن است .
نشستم کنار بساطش . بلافاصله دستم را گرفت و بلندم کرد و گفت دوست ندارم کنار بساطم بنشینم یا بنشینند . گفتم فال هم می گیری ؟ گفت بساط من این را نشان می دهد ؟ گفتم نه ولی بارها شنیده ام که به کسانی که از تو چیزی خریده اند گفته ای «فکر می کنی سرجای خودتی ؟»
وقتی این جمله را می گویی احساس می کنم تعریف های خاصی از آدم ها داری و یک چیزهایی در مورد آنها می دانی مثل همه ی فال گیرها که این ادعا را دارند .
گفت  لابد تو هم مثل خیلی ها با قیمت مقطوع به من برچسب دیوانگی زدی ؟ خنده ی ریزی کردم و گفتم اگر اهل چانه زدن باشید نه . گفت من حوصله ی فکر کردن به فلسفه وجودی مگس را ندارم یا آن را از خود دور می کنم یا خودش از من دور می شود. خودم را بیشتر به او نزدیک کردم و گفتم امیدوارم مگس کُش نداشته باشی . گفت ببین من از تعریف هایی که از جایخی بیرون آمده باشند بیزارم . گفتم اصلا تعریف یعنی جایخی . همه چیز را منجمد کردن . یعنی کُشتن سیالیت . گفت همین الان هم داری تعریف را تعریف می کنی . خندیدم و گفتم مگر می شود جزئیات را منظم نکرد و پشت هم نچید . سر هم بندی و چینشِ جزییات لازمه . گفت توی ایستگاه های فرعی پیاده شان کن به امان خدا . داشتم به ایستگاه های فرعی فکر می کردم گفت به امان خدا . گفتم خیلی دوست دارم بیش تر پیشتان بمانم . گفت آن دفترچه جلد سرمه ای را می بینی خم شو و بردار . خواندی پسش بیار . وقتش است که در یک ایستگاه فرعی پیاده شوی .
خم شدم و دفترچه را برداشتم . دفترچه ی پُر برگی بود .
دفترچه را باز کرده بودم . غروب به شیشه های اتوبوس تن می مالید .
تمام صفحات دفترچه با خودکار آبی کم رنگی پر شده بود .
صفحه ی اول
سر سطر می نویسم به نام خدا  که در متن باشی . که مراقب متن باشی . که در حاشیه نباشی .
[زیر این جمله ها یک درخت گیلاس کشیده شده بود که فقط دوتا گیلاس از آن آویزان بود . دوتا گیلاس خیلی بزرگ . دو تا گیلاسی که از خود درخت گیلاس بزرگ تر بودند و تمام حجم صفحه در اختیارشان بود.]
صفحه ی دوم
مواظب باش فتح نشوی . همه ی فتح ها ناشیانه اند .
[زیر این جمله یک نقاشی بود . یک کله ی آدم . جای چشم هایش دو پنجره ی کوچک بود که پرده های سرخ داشت . وجای دهان هم یک در کوچک قفل شده گذاشته بودند .]

▎ احمد آذرکمان . حسن آباد فشافویه . آبان ۱۳۸۳
با اندکی دست کاری . دی ماه ۹۷
http://ahmadazarkaman1358.blogfa.com

👆☹

احمد آذرکمان نوشته:

@KashkooleGibi
قسمت دوم

صفحه ی سوم
من الان دلم می خواهد عشق را با غین بنویسم یا با الف ، و بعد ببینم چه تصور جدیدی می توانم از واژه ی عشق پیدا کنم . محمد چرمشیر جمله ی خوبی دارد . او می گوید : آتش را دوباره باید کشف کرد .
صفحه ی چهار
نمی دانم چرا الان هوس کردم که ای کاش یک انباری داشتم که بتوانم به ملاقات گردهایش بروم . گردهای بِکری که انگشت کشیدن  به آن ها وسوسه ام کند .
دلم برای خرت و پرت های  یک انباری که درش چند سال است باز نشده لک زده  . خرت و پرت هایی که وقتی دور بریزی به درد کسی نخورد .
 آشغال ها اگر بو نمی دادند خیلی دوست داشتم با آن ها ور بروم. راستش به رفتگرها که می توانند انواع آشغال ها را ببینند حسودی می کنم  . یک  بار خواستم یک داستان بنویسم و اسمش را بگذارم آشغال لای دندان ولی همین که بویش از ذهنم رد شد ولش کردم .
صفحه ی پنج
نمی دانم که بود که گفته بود با دستمال کثیف که نمی شود شیشه پاک کرد . آخر از کجا معلوم است که دستمال کثیف را عمداً برنداشته اند  شاید هنوز با این ور شیشه حسابشان را تسویه نکرده اند که بخواهند نگاهشان را خرج آن ور شیشه کنند .آخر چرا باید بی خود و بی جهت تماشایشان را قرض دار آن ور شیشه بکنند . نشنیده اید که به یکی از پادشاهان می گویند دشمن پشت دروازه است ولی پادشاه خوشنویس می گوید یک ف نوشته ام که به آفاق می ارزد . خب چه کار کند بینوا هنوز حسابش را با آن ف تسویه نکرده است .
صفحه ی شش
این قدر بدم می آید از این که بگویند فکر نان باش خربزه آب است . آخر بگو شاید آب بدن آن بنده ی خدا که فکر خربزه است از دوسوم پایین آمده است . یکی نیست به آن فضول بگوید تو برو نانت را پیدا کن و بخور که اگر دیر بجنبی ممکن است طرف ، بعد نوش جان کردن آب نگذارد به تو نان برسد یا نگذارد اصلا نان پیدا کنی .الله اکبر نمی گذارند دهنِ منِ فضول هم بسته باشد .
صفحه ی هفت
عباس حبیبی بدر آبادی تو یکی از شعرهایش گفته بود فقط چارلی چاپلین ، پلنگ صورتی و خضر نبی را دوست دارم . من کُشته ی پیدا کردن را بطه ی چارلی چاپلین و پلنگ صورتی با خضر نبی ام . و بعد که رابطه شان را پیدا کردم بروم همزمان تریاکی سر کوچه مان و فلان علامه ی مشهور را نقد کنم . و بعد در ارجاعات نقدم نشانی آن شعر عباس حبیبی بدرآبادی را بدهم و بگویم که تنها نیستم .
 
 ▎ احمد آذرکمان . حسن آباد فشافویه . آبان ۱۳۸۳
با اندکی دست کاری . دی ماه ۹۷
http://ahmadazarkaman1358.blogfa.com

👆☹

۸ نوشته:

جناب آذر کمان
امید که انباری بیابید و کارتان با نان و خربزه ،چاپلین و خضر نبی و حکایت دستمال و شیشه به سامان رسیده باشد
من با اینکه عشق را ” اشغ ” بنویسید ۱۰۰٪ هم رایم،

👆☹

محمد سالمی نوشته:

با سلام. به نظر حقیر مصرع اول در بیت سوم باید اینگونه باشد:
من ز بهر دوستی، جان و دل را کردم سبیل

👆☹

دریای سخن - دریای شعر فارسی برای اندروید