گنجور

 
صامت بروجردی
 

هجوم غم رسید اندر دل و راه فغان گمشد

مران ای سار بان محمل که امشب کاروان گمشد

مگر مرغی‌ رها گردید از کنج قفس دیگر

که از نالیدن او دست و پای باغبان گمشد

ترا گفتم مپیچ ای مرغ دل بر زرف پرچینش

ز من نشنیدی و روز تو شب شد آشیان گمشد

موخونم ریختی دیگر چرا کردی تو پا مالش

زدی بر هم صف مژگان و قاتل از میان گمشد

زدی تا بیرق بیداد را در ملک نیکویی

نشان مهر و بنیاد محبت از جهان گمشد

به منع بی‌دلان ناصح چرا بیهوده می‌کوشی

دلی گر بود ما را بر سر زلف بتان گمشد

ز بس می‌کرد (صامت) آرزوی راه گمنامی

کنون از بی‌نشانیهای یار از وی نشان گمشد