گنجور

شمارهٔ ۱۰۸

 
قصاب کاشانی
قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شد

نمودی چهره تا خورشید را نام و نشان گم شد

به هنگام جواب ار ببینم خاموش معذورم

که چون گفتی سخن در کامم از حسرت زبان گم شد

نمی‌دانم دلم را خط به غارت برده یا خالش

همین دانم که ما بودیم و او دل در میان گم شد

به قصدم داشت ترکی در کمان تیری ندانستم

که بیرون رفت از دل ناوکش یا در نشان گم شد

به غربت کرده‌ام خو، مرغ دست‌آموزِ صیادم

وطن کی می‌شناسم بیضه‌ام در آشیان گم شد

بیابانی‌ است مالامال دل تا خیمه لیلی

بسا مجنون سرگردان در این ریگ روان گم شد

ز خود گر می‌روی وقت است فرصت را غنیمت دان

که اینک در نظر قصاب گرد کاروان گم شد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.