گنجور

 
صامت بروجردی

چنان به سوخت شرار غم تو جان مرا

که باد می‌نبرد مشت استخوان مرا

تنم ز ضعف چنان شد که کهربا یک دم

چون کاه جذب کند جسم ناتوان مرا

حدیث مهر و وفای تو کم نخواهم کرد

چون شمع گر ببری هر نفس زبان مرا

در این چمن منم ای مرغ کز سیه روزی

نخست برق فنا سوخت آشیان مرا

مکن به بلبل زار این قدر ستم ترسم

روم ز باغ و دگر نشنوی صدای مرا

اگرچه در طلبش جا ندهم خوشم که به دهر

نشان نداد کس آن یار بی‌نشان مرا

به خنده گفت برو (صامتا) فسانه مخوان

هزار همچو تو نتوان کشد کمان مرا

 
 
اهلی شیرازی

زهی به تیغ شجاعت گرفته عالم را

حدیث جنک تو جان تازه کرد ستم را

ابولمظفر منصور قاسم پرناک

که جرعه نوشی جامت نمیسزد جم را

غمی نماند جهان را بیمن دولت تو

[...]

عرفی

منم که یافته ام ذوق صحبت غم را

به صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را

ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزن

مروت که ملامت بلاست ملزم را

به لذت ابد ار زنم او دلا مژده

[...]

صائب

گذاشتیم به اغیار زلف پر خم را

به دست دیو سپردیم خاتم جم را

حریم سینه عاشق عجب شبستانی است

که یک هواست در او شمع سور و ماتم را

مکن به عشق سخن نقل ای خرد برخیز

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
قدسی مشهدی

منم که داغ دلم دشمن است مرهم را

نمی‌دهم به شب قدر روز ماتم را

خدنگ یار مگر چاک سینه‌ام بگشود؟

که سوخت شعله طوفان عشق عالم را

به گلشنی که نسیم دلم گذشته بر آن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه