گنجور

 
صامت بروجردی

جهان را دایه دان و خلایق جمله طفلانش

که جایِ شیر باشد دائماً پُر زهر، پستانش

خوش آید دامن و آغوشِ مادر طفل را لیکن

مکن جا اندر آغوش و ز کف بگذار دامانش

نهد چون بر لبت لب را جهان از بهرِ بوسیدن

تو زیرِ چشم بنگر جانبِ تیزیِ دندانش

عجب بزمی‌ست راحت‌بخش و روح‌افزا و غم‌فرسا

ندانم تا چه مِی، ساقی کند در جامِ مستانش

بدان کاین میزبان، مهمان‌کُش کَش تویی مهمان

پُر است از تیر، جایِ بستر و بر فرشِ الوانش

اگر با دیدهٔ تحقیق یک‌دم بنگری دانی

که این حلوایی، از حنظل بُوَد لبریز دکانش

چه خاک است این که باشد شحنهٔ غم، کارفرمایش؟

چه شهر است اینکه گردیده است شیرِ مرگ، سلطانش؟

بُوَد بالینِ بیماری حریمِ قربِ این سلطان

که هنگامِ غضب گردیده گورِ تنگ، زندانش

چه خواهد کَس که تا ایمن شود از زحمتِ دوران؟

زمانی گوشِ دل واکن که گویم چیست درمانش:

کِشد رختِ امان در سایهٔ امنِ شهنشاهی

که دارد از ازل تقدیر، سر در خطِ فرمانش

مهین ماهِ بنی‌هاشم، لقب مهرِ سپهرِ دین

ابوالفضلی که در فضل و شرف بُگزید یزدانش

طرازِ گلشنِ شاهِ ولایت، قدِ رعنایش

شعاعِ عارضِ مهرِ درخشان، رویِ رخشانش

نباشد مادرش دختِ پیمبر، لیک پیغمبر

به جان دارد عزیزش، بل به عزت بهتر از جانش

چه عباس آنکه باشد شمعِ ایوانِ شهنشاهی

که از یکتا، نزولِ «هَل اَتیٰ» گردیده در شأنش

چه عباس آنکه باشد نوگلِ گلزارِ سلطانی

که جبریل آبرو گیرد ز خاکِ پایِ دربانش

چه عباس آن که باشد قوتِ قلبِ سرافرازی

که صد چون صالح و موسی، شتربان است و چوپانش

خداوندِ عدوبندی، سخامندی که در بخشش

که چون یک ارزن آید در نظر مُلکِ سلیمانش

بُوَد هر هفت دوزخ، شعله‌ای از آتشِ قهرش

بُوَد هر هشت جنت، نفخه‌ای از روحِ ریحانش

ضیاءِ دیدهٔ احباب، خاکِ مرقدِ پاکش

سنانِ چشمِ اعدا، شعلهٔ شمشیرِ بُرانش

شجاعت گشت از شاهِ ولایت منتهی بر وی

چنان کامد ولایت از پدر، میراث‌خوارانش

چو گیرد رایتِ «نصرٌ من الله» در صفِ هیجا

فرود آید دمادم آیتِ «اَحسَن» ز کیوانش

شود گر آسمان‌ها فرش، زیرِ سُمِ یکرانش

قضا گوید: دریغ! این پُرهنر، تنگ است میدانش

به خاکِ درگهش ننهد کسی سر، گر به تعظیمش

همی‌دانم به ترکِ سجده، من کمتر ز شیطانش

چو اندر شیوهٔ عهد و وفا ثابت‌قدم دیدش

دو منصب داد اندر عالمِ ذر، حیِّ سبحانش

یکی شغلِ علمداریِ شاهنشاهِ بی‌لشکر

یکی دیگر به دشتِ کربلا، سقّایِ طفلانش

چه بیرق‌دار کز شمشیرِ بُران، جدا دستش

چه سقایی که دود آمد برون از کامِ عطشانش

چو غش کردند طفلانِ حسین از تشنگی، آمد

سکینه با یکی مشکِ پُر‌آب، از چشمِ گریانش

که ای جانِ عمو! از تشنگی جانم به لب آمد

نه ما آلِ رسول هستیم؟ چون شد حقِ احسانش؟

گرفت آن مَشک را عباس و آمد، در کنارِ شط

شطی اندر میانِ شط، روان شد از دو چشمانش

بگفت: ای آب! پس کو یاری‌ات بر زادهٔ زهرا؟

لبِ عطشان گذاری تا به کی در این بیابانش؟

اگر رحمی نباشد بر حسینت، ای فرات! آخر

دمی بنگر که از سوزِ عطش، غش کرده طفلانش

در این صحرا حسینِ تشنه‌لب آمد به مهمانی

تو می‌خواهی که از این آمدن سازی پشیمانش؟

بگفت این و کفی پُر کرد از آن آب و با افغان

کند خاموش تا تابِ عطش از کامِ عطشانش

مروّت بین که آمد از لبِ خشکِ حسین یادش

ز سیلِ اشک تَر شد رشکِ جیحون، طرفِ دامانش

ز دریا تشنه‌لب پُر کرد مَشکِ آب و شد بیرون

گهی چشمش به سویِ خیمه و گه سویِ عدوانش

که ناگه شد هجوم‌آور به قصدِ جان آن سرور

سپاهِ شامی و کردند هر سو تیربارانش

دو کافر از دو سو، آن یک ز سمتِ راست و آن از چپ

جدا کردند از تن، بازویِ چون شاخِ مرجانش

ز قطعِ دست شد کارش ز دست و او افتاد از پا

برایِ خاطرِ اطفال، شد همدستِ دندانش

گرفت آن مَشک بر دندان و از کیدِ قدر غافل

که باشد در کمان وی، یکی پرتابِ پیکانش

شد از دستِ قضا تیری رها، آمد به مَشکِ وی

به خاکش ریخت آب و کرد دیگر سیر از جانش

به خود گفتا: بیا عباس! بگذر از ره خیمه

به راهِ نیستی رو کن که پیدا نیست پایانش

ندانم با چه رو دیگر به سویِ خیمه رو آری

نما شرمی تو از رویِ حسین و از یتیمانش

ندانم در کجا بُد «صامتا» شیرِ خدا آن دم؟

که نگذارد بتازند اسبِ کین بر جسمِ بی‌جانش

 
 
 
مشکلات اینترنت
ناصرخسرو

چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟

به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش

منقش جامه‌هاشان را که‌شان پوشید فروردین

فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش

همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود

[...]

قطران تبریزی

نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش

علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش

چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش

چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش

نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش

[...]

مسعود سعد سلمان

سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش

سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش

ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم

چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش

مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید

[...]

امیر معزی

همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش

همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش

اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش

وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش

نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش

[...]

سنایی

دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش

هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش

پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش

زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش

به یک دم می‌کند زنده چو عیسی مرده را زان لب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه