گنجور

 
سلیم تهرانی
 

من کیستم، آشفته تر از طره ی آهی

چون داغ، جگرسوخته ی خانه سیاهی

تا چند سراسیمه به بوی گل وصلت

چون آب دوم در رگ هر شاخ گیاهی

هر مو ز خم کاکلش آشوب دل ماست

صد فتنه ندیده ست کسی بر سر ماهی

سلک گهر راز کند عشق سبکدست

چون بافته شد تار نگاهی به نگاهی

در هند، دریغا که نشد جذبه ی شوقم

چون برق، کمندافکن آهوی سیاهی

رحمی، که به این حسن و لطافت نتوان کرد

چون صورت چین از تو قناعت به نگاهی

عیب است که بینند بجز روی دل از ما

چون از نمد آینه داریم کلاهی

در دعوی دل چیست سلیم این همه فریاد

منکر شده آن زلف و ترا نیست گواهی