گنجور

 
سلیم تهرانی

ز شوقت گاه در دنبال گل همچون صبا افتم

گهی بر دست و پای گلرخان همچون حنا افتم

دگر راهی نهاده شوق در پیشم که از شادی

به پای خویشتن در هر قدم چون نقش پا افتم

درین ضعفم مددکاری به راه شوق می‌باید

به خضرم دسترس چون نیست، در پای عصا افتم

مرا کاری به جز افتادگی چون نیست در عالم

گر از خاک در میخانه برخیزم، کجا افتم

چه نقصانی مرا بر پایهٔ قدر و شرف دارد

اگر بر خاک ره چون سایهٔ بال هما افتم

مرا طالع به سوی مقصدی هرگز نشد رهبر

به خاک ناامیدی چند چون تیر خطا افتم؟

ز قسمت زان نمی‌نالم، که همچون دانه می‌دانم

ز چنگ مور اگر گردم رها، در آسیا افتم

نیم غمگین اگر بخت سیه آواره‌ام دارد

چو خال روی خوبان خوش‌نمایم، هرکجا افتم

به درویشی سلیم از بس که خو کردم، پس از مردن

چو آتش زنده می‌گردم، اگر بر بوریا افتم