گنجور

 
سلیم تهرانی

افروخت رخ از باده و بگداخته بودم

خود را ز تماشای رخش باخته بودم

بر دست من این شیشه که از چرخ سپردند

از حمله ی عشقت ز کف انداخته بودم

ناخن به جگر چند زنم، آه که عشقت

سازی به کفم داد که ننواخته بودم

همچون شجر طور، گل شعله برآورد

نخلی که ز موم دل خود ساخته بودم

در باغ نشد فرصت نظاره ی سروم

مشغول طواف قفس فاخته بودم

گر همچو سلیمم ز بتان چشم وفا بود

معذور بدارید که نشناخته بودم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

زا‌ن ناله‌ که شب بی ‌رخت افراخته بودم

درگردن گردون رسن انداخته بودم

این عالم آشفته که هستی است غبارش

رنگیست‌ که من صبح ازل باخته بودم

پرواز غبارم پر طاووس ندارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه