گنجور

 
سلیم تهرانی

بی‌نیازی عارفان را کارسازی می‌کند

سرو از آزادی خود سرفرازی می‌کند

می‌گزد انگشت از ضعف وجود من هلال

شعلهٔ مهر و محبت جانگدازی می‌کند

دوست گر از لطف خواهد بخیه بر زخمم زند

تار زلفش کوتهی با آن درازی می‌کند

گرم آتشبازی‌ام چون دید در طفلی پدر

گفت این بدبخت، مشق عشقبازی می‌کند

می‌زنم بر سینه سنگ از عشق او دایم سلیم

این چنین دیوانه خود را دل‌نوازی می‌کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

زلف تو بر عارض تو پای‌بازی می‌کند

هر زمان سوی لب تو دست‌یازی می‌کند

جزع تو در دل ربودن جان همی‌سوزد ولی

لعل تو در بوسه دادن دل‌نوازی می‌کند

در کمان ابروی تو ناوک مژگان تو

[...]

امیرخسرو دهلوی

باز ترک مست من آهنگ بازی می‌کند

کس نکرده‌ست آنکه آن ترک طرازی می‌کند

زلف او را سر به سر عالم به مویی بسته شد

هندویی را بین کزین سان ترکتازی می‌کند

از خیالش مانده‌ام شرمنده، کاندر چشم من

[...]

عبید زاکانی

باز در بستان صنوبر سرفرازی می‌کند

بلبل شوریده را گل دل‌نوازی می‌کند

لالهٔ سیراب دارد جام لیکن هر زمان

همچو مستان چشم نرگس ترکتازی می‌کند

ابر سقا رنگ بستان و چمن را بین که باز

[...]

سلمان ساوجی

چشم مستت گرچه با ما ترک تازی می‌کند

لعل جانبخش تو هر دم دلنوازی می‌کند

تا دلم آورد بر محراب ابرویت نماز

جامه جان را به خون، هر دم نمازی می‌کند

با زنخدان چو کویت ای بت سیمین ذقن!

[...]

ناصر بخارایی

سرو اگر در پیش قدت سرفرازی می‌کند

راستی او این حماقت از درازی می‌کند

تا مرا گفتی که جان بفرست بر دست صبا

جان من بر عزم رفتن کار سازی می‌کند

هندوی زلفت رسن بازست و هر شب تا سحر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه