نشان هستی من چون حباب پیرهن است
ز ضعف، بند قبای من آستین من است
مکن ز سایه ی دیوار خویش ما را دور
که آشیانه ی ما چشم زخم این چمن است
دلم به سینه ز آسیب نفس ایمن نیست
که گرگ یوسف ما را درون پیرهن است
چگونه در صف مردان عشق پای نهی
که جان عزیز ترا چون چراغ بیوه زن است
همیشه چشم بدی در قفای خود داریم
غبار قافله ی ما ز خاک راهزن است
چو نیست نغمه ی سازی، شراب نتوان خورد
که نان خشک به از آب خشک حرف من است
چه گنج ها که نثار سخن شهان کردند
اگر زمانه دگر شد، سخن همان سخن است
سلیم، ذوق خموشی مرا ز کار انداخت
دلم ز قطع نفس همچو دلو بی رسن است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر دربارهٔ وجود و ارتباطات انسانی میپردازد. شاعر با اشاره به fragility یا آسیبپذیری وجود خود، به تشبیه حباب پرداخته و ضعف و ناتوانی خود را نشان میدهد. او از دوری از سایهها و نگاه بد دیگران میگوید و به آسیبپذیری دلش اشاره میکند. همچنین، شاعر به عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد و بیان میکند که در مسیر زندگی همیشه با خطرات و چالشها روبروست. در نهایت، او به تأثیر زمانه و کلام اشاره میکند و بر اهمیت خموشی و عدم قطع نفس تأکید میکند. شعر، تنهایی و رنجهای انسانی را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: نشانه وجود من مانند حبابی است که به دلیل ضعف و ناتوانیاش نشسته است. همچنین، بند لباس من به نوعی آستین من به شمار میرود.
هوش مصنوعی: ما را از سایه دیوار خود دور نکن، چون لانه ما در این چمن تحت تأثیر چشم زخم قرار دارد.
هوش مصنوعی: دل من از آسیب نفس در امان نیست، چرا که گرگ به شکل یوسف ما درون لباس ما پنهان شده است.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانی در صف عاشقان قرار بگیری در حالی که جان ارزشمندت همچون شمعی است که در دست بیوهزنی میلرزد؟
هوش مصنوعی: ما همواره در پی خود، نگاه بدی داریم؛ زیرا غبار قافلهمان ناشی از خاکی است که باید از آن راهزنها عبور کنیم.
هوش مصنوعی: وقتی که موزیکی وجود ندارد، نمیتوان از شراب لذت برد. در واقع، خوردن نان خشک به مراتب بهتر از آب بیمزه است. این نشان میدهد که در بیمزهای و یکنواختی، حتی نیازهای اولیه نیز کمتر ارزشمند میشوند.
هوش مصنوعی: سخنان ارزشمندی که بزرگان به دنیا هدیه کردند، همچنان معتبر و ارزشمند باقی خواهند ماند، حتی اگر زمانه و شرایط تغییر کند.
هوش مصنوعی: دل آرامش خود را از دست داده و به شدت بیتاب و ناآرام است، گویی که مانند یک دلو بیسیمی در چاه مانده و نمیتواند آب بکشد. احساس میکنم که ذوق و شوق زندگیام به خاطر سکوت و خموشی از بین رفته است و نمیتوانم نفس بزنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه سنت است که در شهر زینت زَمَنَ است
رسول شادی و جشن رسول ذوالمِنَن است
خجسته موسم عیدست کاندرین موسم
بر آسمان سعادت ز انجُم انجمن است
اگرچه تهنیت از دیگران به نثر نکوست
[...]
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است
شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است
چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت
ز آتشی که مرا در درونه شعله زن است
شبم که تا به قیامت امید صبحش نیست
[...]
بزرگوار امیری که زبده کرم است
در انتساب حسینی و سیرتش حسن است
سر اکابر سادات مشرق و مغرب
عماد دولت و ملت علی بن حسن است
ملک صفات بزرگی که نطق فایح او
[...]
سواد سنبل او بر بیاض یاسمن است
و یاسمن که خطش بر ورق ز یأس من است
خطش بنفشهٔ سیراب گشته میدانم
ولی ندانم خدش گل است یا سمن است
به گرد عارض کافور او خطی از مشک
[...]
نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
گرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است
بسن ز پیرهن اندام نازکش که مگر
در آب گشته عیان عکس لاله و سمن است
اگر کنند به گل نازنین تنش را باد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.