در دشت جز غم تو مرا غمگسار نیست
در کوه جز خیال توام یار غار نیست
هر ریشه رشته ای ست که از پا برآمده ست
آب و هوای این چمنم سازگار نیست
با تشنگی بساز که چون می درین چمن
یک جرعه آب نیست که آن را خمار نیست
واقف کسی ز راز جهان نیست، کز محیط
خاشاک ظاهر است و گهر آشکار نیست
راز برهنگان جنون بی نهایت است
دریا کنار دارد و ما را کنار نیست
شاهان برو سلیم چرا رشک می برند؟
ملک سخن چو بیش ز یک گوشوار نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم و اندوه خود در دشت و کوه میگوید و حس ناامیدی و تنهایی را به تصویر میکشد. او بیان میکند که در این مکانها هیچ چیزی جز خیال محبوبش برایش تسکیندهنده نیست. شاعر به این نکته اشاره میکند که شرایط این چمن برای او مناسب نیست و در آن چیزی برای رفع تشنگی پیدا نمیشود. او همچنین به این واقعیت اشاره دارد که کسی از رازهای دنیا آگاه نیست و زیباهای واقعی همیشه پنهان هستند. در انتها، شاعر به انتقاد از افرادی میپردازد که به ظاهر و زرق و برق دنیا توجه میکنند در حالی که ارزش واقعی در چیزهای ساده و کوچک است.
هوش مصنوعی: در دشت، هیچکس به غیر از غم تو مرا تسلی نمیدهد و در کوه هم، جز خیال تو، دوستی ندارم.
هوش مصنوعی: هر ریشه، تماسی با خاک و زندگی دارد و از آن بالا آمده است. اما هوای این چمن به گونهای نیست که بتواند با آن سازگار شود.
هوش مصنوعی: در این دنیا با تشنگی و کمبودها کنار بیایید، زیرا در این فضای سرسبز و زیبا حتی یک جرعه آب وجود ندارد و این حالتی است که کسی را مست نمیکند.
هوش مصنوعی: کسی از اسرار دنیا آگاهی ندارد، زیرا آنچه در ظاهر دیده میشود مانند علفهای خشک است و جواهرات واقعی در آن پنهانند.
هوش مصنوعی: راز دیوانگی و بیپایانی، مانند اقیانوس وسیع است که در کنارش ساحل و کنار دارد، اما ما از این کنار بیبهرهایم.
هوش مصنوعی: چرا شاهان به تو حسادت میکنند، ای سلیم؟ زیرا که ملک سخن به اندازه یک گوشواره ارزش ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آنکه چون تو زیر فلک شهریار نیست
آمد بهار خرم و کس شاد خوار نیست
اندر بهی شدنت بیابد بها بهار
تا تو بهی نیابی کس را بهار نیست
تا تو بهار یافتی از درد خستگی
[...]
کس را بر اختیار خدای اختیار نیست
بر دهر و خلق جز او کامگار نیست
قسمت چنان که باید کردست در ازل
و اندیشه را بر آنچه نهادست کار نیست
بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و این
[...]
سروی بهراستی چو تو در جویبار نیست
نقشی به نیکویی چو تو در قندهار نیست
جفت مهی اگرچه به خوبیت جفت نیست
یار شهی اگر چه به خوبیت یار نیست
زلف تو مشک بارد و بر مه زره شود
[...]
آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیست
از عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست
جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیست
جز رد چرخ و آب کش روزگار نیست
آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلق
[...]
ساکن شو و تو طاعت ایزد کن اختیار
کز مرد بختیار جزین اختیار نیست
پرهیزگار باش و چه سودست پند من
که امروز روز مردم پرهیزگار نیست
مرد خدای شو که خدای است دستگیر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.