نارسایی به هنر در همه جا همراه است
جامهٔ سرو ز موزونی او کوتاه است
قسمتم نیست که از بند غم آزاد شوم
رفت صد قافله و یوسف من در چاه است
هر که برخاست ز شوق تو، دگر ننشیند
پا درین بادیه گر ماند، سرم در راه است
عقل ما در طلب وصل به جایی نرسد
میوه بر شاخ بلند است و عصا کوتاه است
از چه رو ریخته و حمزه لقب یافته است
می چون لعل مگر خون زمرد شاه است؟
در محبت گله از ما نتوان کرد سلیم
خبر از خویش نداریم، خدا آگاه است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان درد و رنج ناشی از جدایی و نارسایی در عشق میپردازد. شاعر احساس میکند که در اوضاع سخت، نامناسب و ناتوان است و نمیتواند از غم رهایی یابد. او به بیثباتی در زندگی و عشق اشاره میکند و میگوید تلاشهایش بیثمر است. در نهایت، او تاکید میکند که نمیتوان از او گله کرد چرا که خود نیز از حال خویش بیخبر است و تنها خدا از وضعیت او باخبر است.
هوش مصنوعی: نقص و کمبود در هنر همیشه وجود دارد و زیبایی ظاهری، به خاطر عدم تناسب، نمیتواند بهخوبی جلوهگر باشد.
هوش مصنوعی: من نصیبم نیست که از غم رهایی پیدا کنم. در حالی که بسیاری از قافلهها رفتهاند، همچنان یوسف من در چاه به سر میبرد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به خاطر عشق تو بلند میشود، دیگر هرگز در این بیابان نخواهد نشیند. اگر هم بماند، سرم در راه توست.
هوش مصنوعی: عقل ما در تلاش برای رسیدن به مقصدی خاص، به نتیجهای نمیرسد. میوهای که میخواهیم، در بالای درخت است و ما ابزار کافی برای دستیابی به آن را نداریم.
هوش مصنوعی: چرا این نوشیدنی رنگین و شفاف مانند لعل است، آیا خون زمرد شاه در آن ریخته شده است؟
هوش مصنوعی: در عشق و محبت، نمیتوان به ما خرده گرفت، زیرا سلیم از حال خودش خبر ندارد و تنها خداوند از همه چیز باخبر است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از پی هر طلب تو عوضی از شاه است
همچو عطسه که پیش یرحمکالله است
ای که جان و دل آگاه تو را همراه است
بی تو آگه نیم از خویش خدا آگاه است
مدت صحبت تو عمر گرانمایه ماست
آه ازین عمر گرانمایه که بس کوتاه است
غم تو از دل ما در همه دلها ره کرد
[...]
بند و زندان گرامی گهران از جاه است
یوسف ما به عزیزی چو رسد در چاه است
راستان از سخن خویش نگردند به تیغ
شمع تا کشته شدن با همه کس همراه است
هر قدر جامه او بر قد سروست دراز
[...]
زلف با قامت او، تا به کمر همراه است
هر کجا روز بلند است، شبش کوتاه است
بی وصیت دلم از خود نرود شام فراق
این چراغی ست که از رفتن خود آگاه است
من دیوانه چه سان بگذرم از وادی عشق
[...]
شاه عادل بصف گیتی ظل الله است
دلش از پرتو الهام خدا آگاه است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.