بر سر عشق تو هرکس هست با من دشمن است
آنکه اشکی پاک میسازد ز چشمم دامن است
در کف او می به رنگ شبنم روی گل است
بر میانش تیغ چون آب میان گلشن است
برنمیخیزیم از جای خود و آوارهایم
دامن صحرای مجنون تو طرف دامن است
همچو من منصور را سامان رسوایی کجاست
مایهٔ حلاجی او پنبهٔ داغ من است
کوچهٔ زنجیر را ماند به عهدش روزگار
بس که از بیداد او هر خانهای پر شیون است
دشمن جان است دل اهل محبت را سلیم
یوسف ما را همیشه گرگ در پیراهن است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به القای شدید احساسات عاشقانه و رنجهایی که ناشی از عشق است میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق معشوقش باعث دشمنی دیگران با او شده و هر جا که میرود، دلی پر از غم و آوارگی دارد. او به وضعیت اجتماعی و سختیهای زندگی اشاره میکند و تصریح میکند که عشق مانند یک زنجیر به او گره خورده است. همچنین، شاعر از خطراتی که در کمین اوست، مانند حسادت و خیانت، سخن میگوید. بهطور کلی، این شعر تصویرگری از سختیهای عشق و تبعات آن بر زندگی فردی و اجتماعی شاعر است.
هوش مصنوعی: هر کسی که به خاطر عشق تو با من دشمنی میکند، برای من سختی به وجود آورده است. کسی که اشک مرا از چشمم میزند، زندگیام را تحت تأثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: در دست او دشتی از گلهای زیبا و تازهای است که به رنگ شبنم میدرخشند، و در وسط این دشت، شمشیری وجود دارد که به نرمی و لطافت مانند آب در میان گلها است.
هوش مصنوعی: ما از محل خود برنمیخیزیم و در سرگردانی هستیم. دامن صحرای عشق تو به ما نزدیک است.
هوش مصنوعی: جایی برای رسوایی منصور نیست، زیرا دلیل سرنوشت او گامهای من است که به سوی عذاب میروند.
هوش مصنوعی: کوچهای که مانند زنجیر است، به خاطر وفاداریاش به روزگار، به دلیل بیدادگری او، هر خانهای پر از ناله و فریاد شده است.
هوش مصنوعی: دل کسانی که عاشق هستند، در خطر دشمنی است. همیشه برای ما، گرگ در لباس دوست حضور دارد و تهدیدی برای جان ما محسوب میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روی آن تُرک جهان آرای ماه روشن است
زلف او در تیره شب بر ماه روشن جوشن است
تاکه او را جوشن است از تیره شب بر طرف ماه
راز من در عشق او پیدا چو روز روشن است
تا گلی نو بشکفد هر ساعتی بر روی او
[...]
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است
تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگ
بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است
جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مقیم
[...]
اینزمان کز آسمان تابنده ماه بهمن است
زال زرگر نیست آتش از چه تیغش زاهن است
آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است
خال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است
آن رخ نازک چو آب از دیده رفت اما هنوز
نقش خالت چون سیاهی مانده در چشم من است
تو مرا چشمی و تا بر بام و روزن آمدی
[...]
نرگس رعنا اگر چشم و چراغ گلشن است
لاله یی کز خون دل دارد نشان چشم من است
حاجت گفتن ندارد حال من ای شمع حسن
قصه جانسوزی پروانه حرفی روشن است
دست چون در خون من دارد! اگر با دیگری
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.