گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من

حاصلی نیست ز اندیشه ی بی حاصل من

دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بتر

هر زمان واقعه ای با سرم آرد دل من

می کشد یارم و خشنودم ازیرا که مرا

طمعی نیست ز جان کندن بر باطل من

این غزل گو بنمایید به صاحب فتوی

تا نخواهد به شریعت دیت از قاتل من

می روم بی خبر از خویشتن و مشکل آنک

کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من

بوی خون جگر سوخته آید تا حشر

از زمینی که در آن راه بود منزل من

از که یاری طلبم در که گریزم چه کنم

جز غم دوست کسی نیست دگر قابل من

هیچ دل در همه آفاق جهان از خوبان

طاقت جور نیارد که دل غافل من

دشمن جان نزاری دل بی عافیت است

راست گویی دل من نیست ز آب گل من

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.