کس ندارد خبر از واقعهٔ مشکل من
حاصلی نیست ز اندیشهٔ بیحاصل من
دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بتر
هر زمان واقعه ای با سرم آرد دل من
می کشد یارم و خشنودم ازیرا که مرا
طمعی نیست ز جان کندن بر باطل من
این غزل گو بنمایید به صاحب فتوی
تا نخواهد به شریعت دیت از قاتل من
می روم بی خبر از خویشتن و مشکل آنک
کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من
بوی خون جگر سوخته آید تا حشر
از زمینی که در آن راه بود منزل من
از که یاری طلبم در که گریزم چه کنم
جز غم دوست کسی نیست دگر قابل من
هیچ دل در همه آفاق جهان از خوبان
طاقت جور نیارد که دل غافل من
دشمن جان نزاری دل بی عافیت است
راست گویی دل من نیست ز آب گل من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزل به بیان مشکلات و دردهای عمیق احساسی شاعر میپردازد. او از عدم فهم و درک مشکلاتش از سوی دیگران گله دارد و اشاره میکند که هیچکس از وضعیت پیچیده او خبر ندارد. رغم اینکه دشمنی در دل ندارد، اما با هر حادثهای که بر او میگذرد، دلش به درد میآید. شاعر به خاطر محبتش به یار، حتی از آسیبهای ناشی از رابطه خشنود است و هیچ توقعی از او ندارد. در نهایت، او به تنهایی خود و غم دوستی اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که هیچ کس جز دوستان واقعی قابل اعتماد نیست. غزل به نوعی نشاندهنده شرایط دشوار وجودی و عاطفی شاعر است.
هوش مصنوعی: هیچکس از درد و مشکل من خبر ندارد و نتیجهای هم از افکار بیفایدهام به دست نمیآید.
هوش مصنوعی: من کسی را در دل خود دشمن نمیدانم، اما هر بار که حادثهای برایم پیش بیاید، دلم به تنگ میآید.
هوش مصنوعی: یارم مرا میکشد و من از این موضوع ناراحت نیستم، چون برای من هیچ آرزویی از جان کندن در امور بیارزش وجود ندارد.
هوش مصنوعی: این غزل را به فقیه نشان دهید تا معلوم شود که او نمیخواهد بر اساس قوانین شرع از قاتل من دیه بگیرد.
هوش مصنوعی: من به سفری میروم بدون آنکه از خودم باخبر باشم و هیچ کس هم از درد و مشکل من اطلاعی ندارد.
هوش مصنوعی: بوی خون دل سوخته به مشام میرسد تا روز قیامت از زمین که من در آنجا زندگی کردهام و قدم برداشتهام.
هوش مصنوعی: از که کمک بگیرم و به کجا فرار کنم؟ جز غم عشق دوست، هیچ چیز دیگری برایم ارزشمند نیست.
هوش مصنوعی: هیچ دل در تمامی جهان از زیباییهای خوبان نمیتواند تحمل ظلم و ستم را داشته باشد، جز دل بیخبر و غافل من.
هوش مصنوعی: دشمن جان من، کسی است که دل آرام و بیخبر از درد و رنج ندارد. درواقع، دل من راستگو نیست و نمیتواند در مورد اوضاع واقعیام حرف بزند. زندگیام مانند آب گلآلودی است که وضوح و روشنی ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای به هر موی شده بسته زلف دل من
وی به هر کوی شده در طلبت منزل من
این چنین در هم و پیچان ز چه گشته ست دلم
سایه زلف تو افتاد مگر در دل من
کارم از شکل سر زلف تو مشکل شده است
[...]
بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل من
غم مهر تو فشاندند، در آب و گل من
تیر مژگان تو از جوشن جان میگذرد
بر دل من مزن ای جان که تویی در دل من
روز دیوان قیامت که منازل بخشند
[...]
ای سرشته غم گیپا و کدک در دل من
سوخت در آتش بریان دل بی حاصل من
مشکلم بود که در حلقه گیپا چه بود
حل شد از دولت نان، شکر خدا مشکل من
فکر کر دم که دگر نان نخورم روزی چند
[...]
نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل من
غنچه هایش بود آغشته به خون دل من
بی تو زینسان که به جان آمدم از هستی خویش
زود باشد که شود کوی عدم منزل من
نبود همره جانم به جز اندیشه تو
[...]
ز آتش عشق تو چون خاک شود منزل من
علم قبر بود شعله دود دل من
رنگ از خون دل و آب ز پیکان تو یافت
غنچه های غم و محنت که دمد از گل من
تیغ بر غیر زنی تا شوم از غصه هلاک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.