گنجور

 
سحاب اصفهانی

امیدواری من در جهان وصال تو باشد

به نا امیدی من تا چه در خیال تو باشد

به باغ خلد گلی چون رخت کجاست گرفتم

که قد سدره و طوبی به اعتدال تو باشد

بگو چه گونه تو ای مرغ دل ز گوشه بامش

کنی اگر به مثل قوتی به بال تو باشد

برای صید دل من بدام و دانه چه حاجت

که دام و دانه ی آن مرغ زلف و خال تو باشد

نه شبنم است که بینی نشسته بر گل سوری

خوئیست اینکه برویش زانفعال تو باشد

به باغ دل بنشاندم بسی نهال و درختی

که بی ثمر بود ای آرزو نهال تو باشد

تو را (سحاب) در اندیشه بود باز فلک را

چه خنده‌ها که بر اندیشهٔ محال تو باشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

خوش آن که حیرتم از جلوهٔ جمال تو باشد

هجوم گریه ام از بادهٔ وصال تو باشد

چنین که حسن تو را فتنه دوست کرده ، ندانم

برای اهل قیامت ، چه در خیال تو باشد

به وصل چون بگدازد به حسرت تو سزاست

[...]

صائب تبریزی

خوشا دلی که در اندیشه جمال تو باشد

که در بهشت بود هر که در خیال تو باشد

سعادتی که دهد خاکمال بال هما را

در آن سرست که در سایه نهال تو باشد

به هیچ نفش ونگاری نظر سیاه نسازد

[...]

فیاض لاهیجی

حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد

بهای خون من این بس که پایمال تو باشد

به چشمه‌سار خضر روزة هوس نگشاید

کسی که تشنه لبِ چشمة زلال تو باشد

به موقف ازلم با تو بوده عرض تمنّا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه