گنجور

 
سحاب اصفهانی

دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود

اجل در کار خود مشغول و من و من در فکر کار خود

همی خواند به عشق دیگرانم بی نیازی بین

که صیادم به صیاد دگر بخشد شکار خود

عنانم او کشد هر سوی و من از دست خود نالم

که خود دادم بدست او عنان اختیار خود

مپرس از من چه نامی و زکجائی رفت ای همدم

مرا هم نام خود از یاد و هم نام دیار خود

ز آه آتشین خود فروزم آتشی هر شب

کز آن آتش مگر روشن کنم شب‌های تار خود

ز عشق چون خودی شد کار او هم مشکل و اکنون

هم او در کار خود درمانده و هم من به کار خود

به خود بس مژدهٔ وصل از زبانش دادم و نامد

(سحاب) او شرمسار من شد و من شرمسار خود

 
 
نسکبان اندروید
امیرخسرو دهلوی

چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود

گلستان حیاتم تازه گشت از نوبهار خود

بحمدالله که کشت بخت بر داد و نشد ضایع

هر آنچ از دیده باران ریختم بر روزگار خود

مگر هجران قیامت بود کان بگذشت خود بر من

[...]

بابافغانی

چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود

رود چشمم به خواب و ماه بینم در کنار خود

به بزم شمع خودخواهم که سوزم همچو پروانه

که غیرت می‌برم از سایهٔ شخص نزار خود

به راه انتظارش تا به کی از اشک نومیدی

[...]

نظیری نیشابوری

نشان آن که کردم قطع امید از دیار خود

نهادم در حریم کوی او سنگ مزار خود

برهمن از صنم برگشت و حاجی از حرم آمد

من و اخلاص و عرض بندگی و کوی یار خود

تو خواهی کافری دان طاعتم خواهی مسلمانی

[...]

نورس دماوندی

سر سرگشتگی چون محبت بینم در کنار خود

نیایم چون خط پرگار از گردش به کار خود

ز جستن های نبض خویش کسی واقف نمی گردد

ندارد هیچ کس چون عطسه در دست اختیار خود

حباب جرم من اشک ندامت پاک می سازد

[...]

مشتاق اصفهانی

چو شمعم کشت و آسوده ز آه شعله بار خود

جز این نبود گر آخر یار‌ی‌ای دیدم ز یار خود

به خون خود ز تیرش غلتم و شادم به امیدی

که آید آن شکارافکن به سر وقت شکار خود

بس است امیدگاه من جفا ترسم بدل سازی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مشتاق اصفهانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه