دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود
اجل در کار خود مشغول و من و من در فکر کار خود
همی خواند به عشق دیگرانم بی نیازی بین
که صیادم به صیاد دگر بخشد شکار خود
عنانم او کشد هر سوی و من از دست خود نالم
که خود دادم بدست او عنان اختیار خود
مپرس از من چه نامی و زکجائی رفت ای همدم
مرا هم نام خود از یاد و هم نام دیار خود
ز آه آتشین خود فروزم آتشی هر شب
کز آن آتش مگر روشن کنم شبهای تار خود
ز عشق چون خودی شد کار او هم مشکل و اکنون
هم او در کار خود درمانده و هم من به کار خود
به خود بس مژدهٔ وصل از زبانش دادم و نامد
(سحاب) او شرمسار من شد و من شرمسار خود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به وضعیت دلگیری و اندوه خود در هنگام مرگ اشاره میکند. در حالی که اجل در کار خود مشغول است، او به فکر معشوقهاش است و احساساتی از جمله عشق و بینیازی را تجربه میکند. شاعر به تضاد بین آزادی و اسیری اشاره دارد و میگوید که کنترل زندگیاش به دست دیگری است. او از درد و آتش عشق و دشواریهای آن سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که هر دو، خود و محبوبش، در کارهایشان درماندهاند و هر کدام به نوعی به ناامیدی دچار شدهاند. در نهایت، او از ناامیدی در ارتباط با وصال و بیجواب ماندن احساساتش سخن میگوید.
هوش مصنوعی: در لحظه مرگم هستم و هنوز دل به یاد محبوبم مشغول است. در حالی که مرگ به کار خود مشغول است، من هم در فکر کارهای خودم هستم.
هوش مصنوعی: او به خاطر عشق دیگران شعر میخواند و نشان میدهد که چقدر بینیاز است، زیرا صیاد (شکارچی) خودش شکارش را به صیاد دیگری میدهد.
هوش مصنوعی: هرکسی که به دست خود اختیارش را به دیگری میسپارد، در واقع در هر طرفی که آن فرد بخواهد، میچرخد و او به این وضعیت شکوهمند است. این به این معنی است که نتوانسته از فقدان اختیار خود شکایت کند، چون خودش رضایت داده که اختیارش را به آن فرد بسپارد.
هوش مصنوعی: از من نپرس که نامم چیست و از کجا آمدهام، ای همراه. من فراموش کردهام هم نام خودم و هم نام سرزمینی که متعلق به آن هستم.
هوش مصنوعی: از ناله و آه سوزان خود آتشی به پا میکنم هر شب تا شاید با این آتش، شبهای تاریک خود را روشن کنم.
هوش مصنوعی: محبت باعث شد که کارش دشوار شود و اکنون هم او در کار خود دچار مشکل است و هم من در کار خود.
هوش مصنوعی: به خودم خوش خبر از دیدار او شدم و او هم که مانند ابر بود، شرمندهی من شد و من هم از خودم خجالت کشیدم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود
گلستان حیاتم تازه گشت از نوبهار خود
بحمدالله که کشت بخت بر داد و نشد ضایع
هر آنچ از دیده باران ریختم بر روزگار خود
مگر هجران قیامت بود کان بگذشت خود بر من
[...]
چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود
رود چشمم به خواب و ماه بینم در کنار خود
به بزم شمع خودخواهم که سوزم همچو پروانه
که غیرت میبرم از سایهٔ شخص نزار خود
به راه انتظارش تا به کی از اشک نومیدی
[...]
نشان آن که کردم قطع امید از دیار خود
نهادم در حریم کوی او سنگ مزار خود
برهمن از صنم برگشت و حاجی از حرم آمد
من و اخلاص و عرض بندگی و کوی یار خود
تو خواهی کافری دان طاعتم خواهی مسلمانی
[...]
چو شمعم کشت و آسوده ز آه شعله بار خود
جز این نبود گر آخر یاریای دیدم ز یار خود
به خون خود ز تیرش غلتم و شادم به امیدی
که آید آن شکارافکن به سر وقت شکار خود
بس است امیدگاه من جفا ترسم بدل سازی
[...]
به حسرت مردم و، آخر ندیدم روی یار خود
سزای من که از اول نکردم فکر کار خود
رود گر صید گامی چند و صیاد از قفای او
نه از بیم است، میخواهد ببیند اعتبار خود
غم عشقت نمیگویم بمردم، ساده لوحی بین؛
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.