گنجور

 
آذر بیگدلی

به حسرت مردم و، آخر ندیدم روی یار خود

سزای من که از اول نکردم فکر کار خود

رود گر صید گامی چند و صیاد از قفای او

نه از بیم است، میخواهد ببیند اعتبار خود

غم عشقت نمیگویم بمردم، ساده لوحی بین؛

که پنهان میکنم از خلق راز آشکار خود

نگویم وعده ی وصل تو با خود، تا سپارم جان؛

که ترسم روز محشر نیز باشم شرمسار خود

به حسرت مردم و آذر ندیدم روی یار خود

کنون مانده است کار من، که او کرده است کار خود