گنجور

 
آذر بیگدلی

به حسرت مردم و، آخر ندیدم روی یار خود

سزای من که از اول نکردم فکر کار خود

رود گر صید گامی چند و صیاد از قفای او

نه از بیم است، میخواهد ببیند اعتبار خود

غم عشقت نمیگویم بمردم، ساده لوحی بین؛

که پنهان میکنم از خلق راز آشکار خود

نگویم وعده ی وصل تو با خود، تا سپارم جان؛

که ترسم روز محشر نیز باشم شرمسار خود

به حسرت مردم و آذر ندیدم روی یار خود

کنون مانده است کار من، که او کرده است کار خود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود

گلستان حیاتم تازه گشت از نوبهار خود

بحمدالله که کشت بخت بر داد و نشد ضایع

هر آنچ از دیده باران ریختم بر روزگار خود

مگر هجران قیامت بود کان بگذشت خود بر من

[...]

بابافغانی

چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود

رود چشمم به خواب و ماه بینم در کنار خود

به بزم شمع خودخواهم که سوزم همچو پروانه

که غیرت می‌برم از سایهٔ شخص نزار خود

به راه انتظارش تا به کی از اشک نومیدی

[...]

نظیری نیشابوری

نشان آن که کردم قطع امید از دیار خود

نهادم در حریم کوی او سنگ مزار خود

برهمن از صنم برگشت و حاجی از حرم آمد

من و اخلاص و عرض بندگی و کوی یار خود

تو خواهی کافری دان طاعتم خواهی مسلمانی

[...]

مشتاق اصفهانی

چو شمعم کشت و آسوده ز آه شعله بار خود

جز این نبود گر آخر یار‌ی‌ای دیدم ز یار خود

به خون خود ز تیرش غلتم و شادم به امیدی

که آید آن شکارافکن به سر وقت شکار خود

بس است امیدگاه من جفا ترسم بدل سازی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مشتاق اصفهانی
رفیق اصفهانی

مرا با یار خود ای کاش بگذارند و کار خود

که من از گفته ی یاران نگویم ترک یار خود

نکردم در دیار خود چو شکر وصل یار خود

شدم از یار خود مهجور و هم دور از دیار خود

شبم خوش بود و روزم خوش به وصل دلبری روزی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه