گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

چو باشم سر بزانو مانده شب در فکر یار خود

رود چشمم بخواب و ماه بینم در کنار خود

ببزم شمع خودخواهم که سوزم همچو پروانه

که غیرت می برم از سایه ی شخص نزار خود

به راه انتظارش تا بکی از اشک نومیدی

بخون غلتیده بینم دیده ی شب زنده دار خود

ز آه سینه سوزم چون چراغ لاله درگیرد

خس و خاری که شب در دشت غم سازم حصار خود

فغانی چون بخاطر بگذراند روز وصل او

نهد صد داغ حسرت بر دل امیدوار خود