چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود
رود چشمم به خواب و ماه بینم در کنار خود
به بزم شمع خودخواهم که سوزم همچو پروانه
که غیرت میبرم از سایهٔ شخص نزار خود
به راه انتظارش تا به کی از اشک نومیدی
به خون غلتیده بینم دیدهٔ شبزندهدار خود
ز آه سینهسوزم چون چراغ لاله درگیرد
خس و خاری که شب در دشت غم سازم حصار خود
فغانی چون به خاطر بگذراند روز وصل او
نهد صد داغ حسرت بر دل امیدوار خود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق و درونی شاعر است که در حالی به یاد معشوق خود میافتد، در تنهایی و شبهای تاریک به فکر او میپردازد. شاعر در این اندیشه است که به خاطر عشقش بسوزد و همچون پروانه قربانی عشق شود. او از اشک و غم انتظار میکشد و دلش به خاطر دوری معشوق به شدت میسوزد. در ادامه، شاعر احساس حسرت و دلتنگی خود را به تصویر میکشد و بیان میکند که این عشق، داغی عمیق بر دل او میگذارد. در نهایت، شعر بر محور غم و انتظار دوری معشوق میچرخد و حسرت را به خوبی به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: زمانی که شب به فکر معشوقم نشستهام و سرم را بر زانو گذاشتهام، چشمانم به خواب میرود و در رؤیای خود ماه را در کنارم میبینم.
هوش مصنوعی: من در جشن و شمع خودم میسوزم، مانند پروانهای که به خاطر عشق و اشتیاق، از سایهٔ شخص ضعیف خود ناراحت و حسود هستم.
هوش مصنوعی: در مسیر انتظار او نمیدانم تا کی باید اشکهای ناامیدیام را ببینم که به مانند خون بر زمین ریخته شده است و چشمان بیدارم در تاریکی این حال را مینگرد.
هوش مصنوعی: از درد و اندوهی که در درون دارم، مانند شعلهی یک چراغ روشن میشوم و در مقابل زخمها و دشواریهایی که شبانه در دشت غم ایجاد میشود، دیواری برای خود میسازم.
هوش مصنوعی: فغان و نالهام به خاطر این است که وقتی روز وصالش را سپری میکنم، قلب امیدوارم پر از حسرت و درد میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود
گلستان حیاتم تازه گشت از نوبهار خود
بحمدالله که کشت بخت بر داد و نشد ضایع
هر آنچ از دیده باران ریختم بر روزگار خود
مگر هجران قیامت بود کان بگذشت خود بر من
[...]
نشان آن که کردم قطع امید از دیار خود
نهادم در حریم کوی او سنگ مزار خود
برهمن از صنم برگشت و حاجی از حرم آمد
من و اخلاص و عرض بندگی و کوی یار خود
تو خواهی کافری دان طاعتم خواهی مسلمانی
[...]
چو شمعم کشت و آسوده ز آه شعله بار خود
جز این نبود گر آخر یاریای دیدم ز یار خود
به خون خود ز تیرش غلتم و شادم به امیدی
که آید آن شکارافکن به سر وقت شکار خود
بس است امیدگاه من جفا ترسم بدل سازی
[...]
به حسرت مردم و، آخر ندیدم روی یار خود
سزای من که از اول نکردم فکر کار خود
رود گر صید گامی چند و صیاد از قفای او
نه از بیم است، میخواهد ببیند اعتبار خود
غم عشقت نمیگویم بمردم، ساده لوحی بین؛
[...]
مرا با یار خود ای کاش بگذارند و کار خود
که من از گفته ی یاران نگویم ترک یار خود
نکردم در دیار خود چو شکر وصل یار خود
شدم از یار خود مهجور و هم دور از دیار خود
شبم خوش بود و روزم خوش به وصل دلبری روزی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.