گنجور

 
سحاب اصفهانی

چون جرم گنه وفاست ما را

هر نوع کشد سزاست ما را

از خنجر خویش خون ما ریخت

زین بیش چه خونبهاست ما را

هر وقت که با رقیب بنشست

در محفل خویش خواست ما را

یکبار به بزم خویش ننشاند

نوعی که سزای ماست ما را

چندانکه چو بدر حسنش افزود

مانند هلال کاست ما را

از ما شده مدعی گریزان

داند که چه مدعاست ما را

دارد سر قتل ما و در سر

غافل که همین هواست ما را

در عشق (سحاب) هر که از خویش

بیگانه شد آشناست ما را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر شاهی

جان بهر تو در بلاست ما را

دل پیش تو مبتلاست ما را

پیشت بدعا برآورم دست

در دست همین دعاست ما را

هر شب به هوای خاک کویت

[...]

شاهدی

لعل لب تو شفاست ما را

درد تو همه دواست ما را

تا گشت جدا دلم ز تیغت

هر لحظه غم جداست ما را

دل آینۀ جمال یارست

[...]

میلی

از زلف تو شکوه‌هاست مارا

کان سلسله بلاست مارا

هر چند که کشته جفاییم

چشمی به ره وفاست مارا

گفتی که شبی به بزم ما آی

[...]

حزین لاهیجی

تا عشق تو دلرباست ما را

بیداد تو جانفزاست ما را

چون لاله دل به خون تپیده

با داغ تو، آشناست ما را

گستاخ به سنبلت وزیده

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه