ببزم قرب چو دیدم میانهٔ من و دوست
حجاب و پرده و حائل تصور من و اوست
ز جای جستم و خود را فدای او کردم
که تا نماند کسی در مقام الا دوست
مر اینسخن نپذیرد جز آنکه گوش دلش
رهین زمزمهٔ لا اله الا هوست
فکندهام سر خود را چو گو بمیدانی
که سروران سرافراز را سر آنجا گوست
مرا بکعبه چه خوانی برب کعبه قسم
که سجده گاه من ابروی آن کمان ابروست
هزار مرتبه مینو فدای حور وشی
که یک تبسم او بهتر از دوصد مینوست
صغیر بر تو جفائی اگر ز دوست رسید
منال هر چه که از دوست میرسد نیکوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و محبت عمیق خود نسبت به دوست سخن میگوید. او حجاب و فاصلهای که بین خود و دوستش وجود دارد را تنها یک تصور میداند و برای رسیدن به دوست خود همه چیز را فدای او میکند. شاعر به جایگاه و اهمیت دوستی اشاره کرده و میگوید که کسی جز خود دوست، نمیتواند در این مقام قرار گیرد. او به مفهوم توحید نیز اشاره میکند که گوش دل آماده شنیدن آن است. شاعر با تمثیلهایی چون کعبه و ابروی دوست، عظمت و زیبایی عشق را به تصویر میکشد و بیان میکند که حتی یک تبسم از دوستش ارزشمندتر از هزارها چیز دیگر است. او از انتظارات و جفاهای دیگران میگذرد و به دوستی و محبت میپردازد.
هوش مصنوعی: وقتی به میان خودم و دوستم نگاه میکنم، میبینم که بین ما حجابها و موانعی وجود دارد که فقط در تصورات من ایجاد شدهاند.
هوش مصنوعی: از جایی برخاستم و زندگیام را به خاطر او فدای کردم تا کسی جز دوست باقی نماند.
هوش مصنوعی: این صحبت را فقط کسی میفهمد که دلش تحت تأثیر آواز یکتایی خداوند قرار گرفته باشد.
هوش مصنوعی: من سر خود را در میدان گذاشتهام، مانند کسی که در برابر سروران بزرگ و سرافراز، باید در آنجا به حرف آید.
هوش مصنوعی: مرا به نام کعبه صدا نزن، زیرا به آن قسم میخورم که جای سجده من، ابروی آن معشوق است.
هوش مصنوعی: هزار بار بهشت را برای یک دختر زیبا فدای لبخند او میکنم، که یک لبخند او از دو صد بهشت ارزشمندتر است.
هوش مصنوعی: اگر کوچکتری از تو بدی کند، نگران نباش، زیرا هر چه از دوست برسد، همواره خوب است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
که زندگانی او در هلاک بودن اوست
مرا جفا و وفای تو پیش یکسان است
که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست
مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادهست
[...]
صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست
چنان نمود مثالم که خود معاینه اوست
خیال بین که مرا بر خیال میدارد
من آن نیام که بدانستمی خیال از دوست
چنان ز خویش برفتم که در تصرّفِ من
[...]
یکیست فاضل و دانا اصیل و پاک نسب
ولیک هیچ کسش در جهان ندارد دوست
یکیست ناکس و بد اصل و بد رگ و مردود
بهر کجا که رود صدهزارش نیکو گوست
سئوال کردم ازین سر ز پیر دانائی
[...]
درون، ز غیر بپرداز و ساز، خلوت دوست
که اوست، مغز حقیقت، برون از همه پوست
دویی میان تو و دوست هم ز توست، ار نی
به اتفاق دو عالم یکی است، با آن دوست
تو را نظر همگی بر خود است و آن هیچ است
[...]
فراغتیست مرا از جهان و هرچه در اوست
چه باک دارم از اندیشههای دشمن و دوست
مرا اگر چو سخن خلق در دهان گیرند
غریب نیست صدف دایماً پر از لولوست
کسی که از بد و نیک زمانه دست بشست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.