گنجور

 
صفایی جندقی

پیشوای اهل باطل چون دگر اشباه خویش

بیش و کم در عمر خود یک حرف حق نشنید و رفت

حجت حق را به عصر خود همی نشناخت باز

وقت رفتن در جهنم جای خود را دید و رفت

ریشه صدق و وفاق و مردمی برکند و مرد

تخم کفر و کین و کاوش در جهان پاشید و رفت

اصل زقوم از زمین هستی خود رسته دید

بر یکایک شاخ آن خرد و کلان چسبید و رفت

ریش گاو از غایت ... خری انجام کار

جای ترحلوا به گور مرده خود رید و رفت

حسب جاهش میخ صد پهلو به... در سپوخت

کله ی ریقو به انگشت ندم خارید و رفت

تخمی از پشت زنا چون گوز خر نالید و مرد

سنگی از کوه ریا سوی سقر غلتید و رفت

گوز وش از روده راحت به رنج افتاد و بیم

سنده سان از ... هستی به خود پیچید و رفت

حبه بدنامی از انبار کفران گشت و مرد

حنظل ناکامی از زقوم دوزخ چید و رفت

در جحیمش جاودانی فرش غم گسترده شد

تا بساط شادمانی از جهان بر چید و رفت

بر زمین زد چون دم رحلت صفائی برنگاشت

که به ... ما امام ناصبان گوزید و رفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فصیحی هروی

دوش غم بر گریه‌های زخم ما خندید و رفت

پاره‌ای بر ریش‌های ما نمک پاشید و رفت

عید نومیدی مبارک باد کز رویش نگاه

همچو اشک حسرتم در خاک و خون غلتید و رفت

شب در آمد غم درون از رخنه‌های سینه‌ام

[...]

صائب تبریزی

دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت

صد سخن سر کرد، اما یک سخن نشنید و رفت

هر که آمد در غم آباد جهان، چون گردباد

روزگاری خاک خورد، آخر به خود پیچید و رفت

وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود

[...]

طغرای مشهدی

تخم اشک از کف بنه ای دل که مانند سحاب

تا بپاشی تخم، می باید ز هم پاشید و رفت

چون قدح کآید بر مینا، شب آمد پیش من

گریه کردم از برای ماندنش، خندید و رفت

بس که خاک این چمن سرگشتگی می آورد

[...]

فیض کاشانی

بر سر راهش فتاده غرق اشگم دید و رفت

زیرلب بر گریهٔ خونین من خندید و رفت

از دو عالم بود در دستم همین دین و دلی

یکنظر دردیده کردآن هر دون را دزدید و رفت

گرچه دل از پا درآمد در ره عشقش ولی

[...]

سیدای نسفی

بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت

آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت

ساغر خود را تهی برد از کف دریا حباب

عالم آبی که می گفتند او را دید و رفت

مادر دوران مرا روزی که بر گهواره بست

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه