بر سر راهش فتاده غرق اشگم دید و رفت
زیرلب بر گریهٔ خونین من خندید و رفت
از دو عالم بود در دستم همین دین و دلی
یکنظر دردیده کردآن هر دون را دزدید و رفت
گرچه دل از پا درآمد در ره عشقش ولی
اندرین ره میتوان در خاک و خون غلطید و رفت
بر سربالینم آمد گفتمش یکدم بایست
تا که جان بر پایت افشانم ز من نشنید و رفت
جان به لب آمد ز یاد آن لبم لیکن گرفت
از خیالش بوسهٔ دل جان نو بخشید و رفت
این جهان جای اقامت نیست جای عبرتست
زینتش را دل نباید بست، باید دید و رفت
فیض آمد تا ز وصل دوست یابد کام جان
یک نظر نادیده رویش جان و دل بخشید و رفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عمق عشق و دلدادگی و دردهای ناشی از دوری میپردازد. شاعر از احساس گناه و اشکهایی که در مسیر عاشقی ریختهاست میگوید و نشان میدهد که چگونه محبوبش بیتوجهی کرده و از او میگذرد. او به دلبستگی به دنیا اشاره کرده و آن را مکان عبرت میداند، جایی که نباید به زیباییهای آن دل بست. در انتها، شاعر به فیض و خوشیای که از وصال محبوب به دست میآید اشاره میکند که با یک نظر، جان و دلش را فدای او کرده و با این حال، محبوب باز هم از او میگذرد.
هوش مصنوعی: او در مسیرش مرا دید که غرق در اشک هستم و با لبخند به گریهی خونین من نگاه کرد و رفت.
هوش مصنوعی: از هر دو جهان فقط همین دین و یک دل در دست من بود، اما آن شخصی که از جایی آمده بود، ناگهان هر دو را از من گرفت و رفت.
هوش مصنوعی: اگرچه دل از شدت عشق به زانو درآمده است، اما در این مسیر می توان با تمام سختی ها و رنج ها، به پیش رفت و ادامه داد.
هوش مصنوعی: بر بالین من آمد و از او خواستم که لحظهای توقف کند تا من جانم را فدای او کنم، اما او از من نشنید و رفت.
هوش مصنوعی: زندگیام در انتظار یاد آن لب زیبا به آخر رسید، اما از تصویر آن لب، بوسهای به دلم جان تازهای بخشید و سپس رفت.
هوش مصنوعی: این دنیا محلی برای ماندن نیست و باید از آن درس عبرت گرفت. زیباییهای آن نباید برای دلمان جذابیت داشته باشد، بلکه باید ببینیم و به سوی آینده حرکت کنیم.
هوش مصنوعی: به دنبال دیدار معشوق، فرصتی به دست آمد که جان شاد شود. فقط یک نگاه نادیده از آن روی زیبا، جان و دل را به من هدیه داد و ناگهان ناپدید شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوش غم بر گریههای زخم ما خندید و رفت
پارهای بر ریشهای ما نمک پاشید و رفت
عید نومیدی مبارک باد کز رویش نگاه
همچو اشک حسرتم در خاک و خون غلتید و رفت
شب در آمد غم درون از رخنههای سینهام
[...]
دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت
صد سخن سر کرد، اما یک سخن نشنید و رفت
هر که آمد در غم آباد جهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد، آخر به خود پیچید و رفت
وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
[...]
تخم اشک از کف بنه ای دل که مانند سحاب
تا بپاشی تخم، می باید ز هم پاشید و رفت
چون قدح کآید بر مینا، شب آمد پیش من
گریه کردم از برای ماندنش، خندید و رفت
بس که خاک این چمن سرگشتگی می آورد
[...]
بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت
آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت
ساغر خود را تهی برد از کف دریا حباب
عالم آبی که می گفتند او را دید و رفت
مادر دوران مرا روزی که بر گهواره بست
[...]
ای خوش آنکس کو گلی از گلشن دل چید و رفت
جلوهٔ روی تو چون آیینه در خور دید و رفت
در ره همت به پای شوق مانند حباب
چشم را از هر دو عالم می توان پوشید و رفت
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.