در هجر توام سری به جان نیست
با وصل تویادم از جهان نیست
اشکم به جروح دل گواه است
محتاج به شرح ترجمان نیست
تادر قفس غمت فتادم
دیگر هوسم به بوستان نیست
با یاد تو ذوق گلستان نه
در دام تو شوق آشیان نیست
بر وصل چو خود فشانمت جان
حاجت به فراق جانستان نیست
شاخی که بریزد از بهاران
محتاج به غارت خزان نیست
پیری که نه چون تواش دلارام
چون سعد من اخترش جوان نیست
دل دادم و جان به دل ستادم
سود آور عشق را زیان نیست
در راه محبتت صفایی
در بند حیات جاودان نیست
پا بر سر جان و تن چو بنهاد
زین بیش مجال امتحان نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساس عشق و درد ناشی از جدایی میپردازد. شاعر میگوید که در غیاب معشوق، هیچ ارتباطی با دنیا ندارد و دردش را به وضوح بیان میکند. او به عدم وجود شادی و آرامش در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که حتی زیباییهای دیگر زندگی نیز برایش معنا ندارد. عشق او چنان عمیق است که نمیتواند بیمعشوق زندگی کند و هر تلاشی برای فراموشی بیفایده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق واقعی غیرقابل امتحان و بینظیر است و هرگونه تلاشی برای دوری از آن بیمعناست.
هوش مصنوعی: در جدایی تو هیچ چیزی برای من باقی نمانده و با وصالت، دیگر به چیزی از دنیا فکر نمیکنم.
هوش مصنوعی: اشکهای من نشاندهندهی درد دلام هستند و نیازی به توضیح ندارند.
هوش مصنوعی: وقتی در قفس غمها و ناراحتیها گرفتار شدم، دیگر هیچ اشتیاقی به شادی و خوشی ندارم.
هوش مصنوعی: به خاطر یاد تو، زیبایی باغ گلستان هیچ لطفی ندارد و اشتیاقم برای خانه و کاشانه به خاطر تو از بین رفته است.
هوش مصنوعی: اگر به وصال تو برسم، جانم را در راهت فدای تو میکنم و هیچ نیازی به جدایی نخواهد بود.
هوش مصنوعی: شاخی که در بهار بریزد، دیگر نیازی به دزدیده شدن در پاییز ندارد.
هوش مصنوعی: پیرمردی که مانند تو آرامش ندارد، دلخوش نیست و ستارهاش جوانی مثل سعدی نیست.
هوش مصنوعی: من قلبم را به عشق سپردم و جانم را به خاطر آن فدای دل کردم؛ در عشق، هر چیزی که به دست میآید، ضرر ندارد.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق تو، هیچ چیز به اندازه عشق و محبت آرامشبخش نیست و زندگی ابدی در آن وجود ندارد.
هوش مصنوعی: وقتی که پا بر سر جان و تن گذاشته شود، دیگر فرصتی برای آزمایش و امتحان باقی نمیماند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میکوشم و در تنم توان نیست
کازرم تو هست باک از آن نیست
زان ره که ز پای او نشان نیست
برگرد که جز هلاک جان نیست
زنبیل گه است آن دهان نیست
یک پاره گه است آن زبان نیست
یک محرم راز در جهان نیست
یک دوست بزیر آسمان نیست
غیر از غم عشق همدمی کو
کز صحبت آن دلم گران نیست
فریاد زدست این کرانان
[...]
تاب دلم ار تو را عیان نیست
سیل از مژهام عبث روان نیست
هر کم دل و دیده دید بازش
بر لب سخنی ز بحر و کان نیست
در هجر روان ناتوان را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.