گنجور

 
صفایی جندقی

در هجر توام سری به جان نیست

با وصل تویادم از جهان نیست

اشکم به جروح دل گواه است

محتاج به شرح ترجمان نیست

تادر قفس غمت فتادم

دیگر هوسم به بوستان نیست

با یاد تو ذوق گلستان نه

در دام تو شوق آشیان نیست

بر وصل چو خود فشانمت جان

حاجت به فراق جانستان نیست

شاخی که بریزد از بهاران

محتاج به غارت خزان نیست

پیری که نه چون تواش دلارام

چون سعد من اخترش جوان نیست

دل دادم و جان به دل ستادم

سود آور عشق را زیان نیست

در راه محبتت صفایی

در بند حیات جاودان نیست

پا بر سر جان و تن چو بنهاد

زین بیش مجال امتحان نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظامی

می‌کوشم و در تنم توان نیست

کازرم تو هست باک از آن نیست

وحشی بافقی

زنبیل گه است آن دهان نیست

یک پاره گه است آن زبان نیست

فیض کاشانی

یک محرم راز در جهان نیست

یک دوست بزیر آسمان نیست

غیر از غم عشق همدمی کو

کز صحبت آن دلم گران نیست

فریاد زدست این کرانان

[...]

صفایی جندقی

تاب دلم ار تو را عیان نیست

سیل از مژه‌ام عبث روان نیست

هر کم دل و دیده دید بازش

بر لب سخنی ز بحر و کان نیست

در هجر روان ناتوان را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه