گنجور

 
صفایی جندقی

با دو ابرویِ تو ام ، بر دل  غمِ شمشیر چیست؟

پیش آن مژگان مرا در دیده نوک تیر چیست

من به ذوق جان سپاری و تو خون ریزیت کار

آفت تعجیل چبود علت تأخیر چیست

زلف لیلی بند برگردن گذارد عقل را

در دل مجنون من سودای این زنجیر چیست

تا ننالیدم گهی بر سر مرا می بود پای

جز تغافل سود افغان من از تأثیر چیست

دل ز ترکش مهر جو غافل ز کین غمزگان

در کفش صد قبضه خنجر فکر این نخجیر چیست

نیست عادت چون تو ای دل با گرفتاری مرا

بهر استخلاص این قیدم بگو تدبیر چیست

در غمت زین چشم و دل جز دامن تر کام خشک

سود اشک شامگاه و نالهٔ شبگیر چیست

آن دو قوت داد جان را وین درآمد قوت تن

پیش آن یاقوت و گوهر می چه باشد شیر چیست

او غیوری سخت دل من ناصبوری سست جان

با جوانی همچو او سودای چون من پیر چیست

فتنه ی جان جهانی گر نبودی از نخست

عشق ما بر یک طرف این حسن عالمگیر چیست

در هجوم غم صفایی رامش از دل رفت و گفت

این خراب‌آباد را خاصیت تعمیر چیست