گنجور

 
صفایی جندقی

مشاطهٔ زیبایی آراسته چنبرها

زان سلسله تا بندد بر هر سر مو سرها

در بارگهت ایدر ره یافتم از هر در

تا روی رجا یکسر برتافتم از درها

عشاق نزیبد عشق با غیر تو ورزیدن

ز آنرو که ترا تنهاست حسن همه دلبرها

مهر تو برون افکند هر نکته که پوشیدیم

ورنه نشد این راز افسانه ی کشورها

چون خاک رود بر باد سرها به سر کویت

نبود عجب ار در پای افتد ز سر افسرها

گر شرح صباحت را تا حشر نگار آرند

از حسن توفصلی بیش نبود همه دفترها

در مجلسِ می خواران ، سرمستی و بیهوشی،

از جنبش ساقی خاست نز گردش ساغرها

از دست و زبان نامد توصیف کمالاتت

کآرایش دیگر داد زیب تو به زیورها

کونطق صفایی را کاوصاف تو بسراید

عاجز شده لب بستند زین باب سخنورها

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صفایی جندقی

فردا به زمین افتد از سر همه افسرها

افسر چه بود کز تن ریزد به زمین سرها

از جیب قضا دستی پیدا شده بگشاید

بر روی بنی احمد از فتنه بسی درها

مرغان حرم را چرخ گسترد چنان دامی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
صغیر اصفهانی

از خاک رهش گردون اندوخته گوهرها

آراسته گیتی را ز افروخته اخترها

تنها نه کنون باشد او ملجأ مضطرها

هنگام بلا از او جستند پیمبرها

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه