گنجور

 
صفایی جندقی

ای در دلم زکاوش عشق تو خارها

دستان سرای گلشن حسنت هزارها

از رشک سرو قامت شمشاد سایه ات

سیلاب اشک می رود از جویبارها

بویی مگر ز زلف توآرد برای وی

دارد چمن به راه صبا انتظارها

گر ره برند بر سر کویت بهار و دی

پهلو تهی کنند ز گلشن هزارها

نازم به چهره و زلف تو کز حسن رنگ و بوی

آزرم تبت آمد و شرم تتارها

دامن کشان به خاک شهیدان چو بگذری

آید هزار دست برون از مزارها

گه لابه گاه گریه گهی ناله گه خروش

عمری به بوی وصل تو کردم چه کارها

ما درمیان موج چنین قلزمی غریق

خلقی به ما نظاره کنان ازکنارها

محتاج تیپ غمزه و توپ دو زلف نیست

آن کو به یک اشاره گشاید حصارها

نوشین لب تو چیست میان سواد خط

شهدی که مور بسته به دورش قطارها

خالش به غمزدگان کند اغرای دلبری

در حکم یک پیاده ی او بین سوارها

یک بار اگر به فرق صفایی نهی قدم

از جان و سر به پای تو ریزد نثارها

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

نثره برد ز نثر بدیعت نثارها

شعری کند ز شعر لطیفت شعارها

گشته خجل زرای تو خورشید روزها

بشکسته تیر کلک ز شرم تو بارها

عاجز بود ز شرح کمالت زبان‌ها

[...]

حکیم نزاری

بسیار عمرها و بسی روزگارها

بگذشت و حکم ها بنگشت از قرارها

روز و شب است و سال و مه و جنبش و سکون

هر یک مسخرند به تکلیف کارها

وضعی نهاده اند ز مبدای کن فکان

[...]

اوحدی

باد سهند بین که : برین مرغزارها

چون می‌کند ز نرگس و لاله نگارها؟

در باغ رو، که دست بهار از سر درخت

بر فرقت از شکوفه بریزد نثارها

ساقی، میان ببند که هنگام عشرتست

[...]

صائب تبریزی

وقت است جوش باده زند لاله زارها

میگون شود ز لاله لب جویبارها

طوفان لاله از سر دیوار بگذرد

گردد نهفته در گل بی خار، خارها

زرین تر از بساط سلیمان شود زمین

[...]

واعظ قزوینی

ای نام دلگشای تو عنوان کارها

خاک در تو، آب رخ اعتبارها

خورشید و مه دو قطره باران فیض تو

مدی ز جنبش قلمت روزگارها

باشد شفق ز بیم تو هر شام بر فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه