گنجور

 
واعظ قزوینی

ای نام دلگشای تو عنوان کارها

خاک در تو، آب رخ اعتبارها

خورشید و مه دو قطره باران فیض تو

مدی ز جنبش قلمت روزگارها

باشد شفق ز بیم تو هر شام بر فلک

رنگ پریده‌ای ز رخ لاله‌زارها

انگشتی از برای شهادت شود بلند

سروی که قد کشد ز لب جویبارها

از بهر خواندن رقم قدرتت بهار

اوراق گل شمرده به انگشت خارها

لطفت برات روزی مردم نوشته است

با خط سبز بر ورق کشتزارها

دیوانه خیال تو هرجا که پا نهد

ریزد ز شور عشق تو، طرح بهارها

جان داده‌اند راهروان بس که در غمت

هر سنگ در رهت شده سنگ مزارها

موج سراب نیست، که در جستجوی تو

افتاده اند از پی هم بی‌قرارها

با خامه کی توان ره وصف تو قطع کرد؟

منزل کجا و، رهروی نی سوارها؟!

راه ثنای ذات تو را چون روم؟ که من

دارم به دوش از گنه خویش بارها!

گر بایدم کشید ندامت به قدر جرم

خوش کوتهست مدت این روزگارها

چون آوری به حشر من روسیاه را

از نسبتم شوند خجل شرمسارها!

واعظ اگر چه نیست امیدم به خویشتن

دست من است و، دامن امیدوارها

 
sunny dark_mode