گنجور

 
صفایی جندقی

مسکین کجا رود به شکایت ز دست تو

سرگشته بیدلی که بود پای بست تو

ما هرچه دل به مهر تو بستیم استوار

شد سخت تر به کین دل پیمان گسست تو

در دلبری به زلف تو یک مو گرفت نیست

صد صید دیگر ار ببری مزد شست تو

دانی به فضلم ار بنوازی که نیست باز

رحم و رضا متاع عهد الست تو

تا مدعی درست نداند حدیث ما

با وی سخن کنم همه جا در شکست تو

بی صرف باده مستم از آن منتی شگرف

دارم به دوش جان ز لب می پرست تو

دوری گذشت کز مدد بخت سازگار

بی می مدام سرخوشم از ترک مست تو

ای زلف بس عجب ز تو کآمد درست و راست

بست و گشود ما ز کجی یا شکست تو

با این تطاولات صفایی مگر سپهر

کوته تری نیافت ز دیوار پست تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قوامی رازی

ای خواجه بوالمفاخر زرگر به وعده ها

چشمم چو سیم کرد کف زرپرست تو

زن کرده ایم زینت زن در دکان تست

وز رنج مانده ایم چوماهی به شست تو

گفتی مرا که پای او زنجش به دستم است

[...]

اوحدی

گر سوی من چنین نگرد چشم مست تو

سر در جهان نهم به غریبی ز دست تو

آمد بهار و خاطر هر کس کشد به باغ

میلی کی او کند که بود پای بست تو؟

قاضی ترا به دیده ملامت همی کند

[...]

اهلی شیرازی

مرغ دلم که کشته شد از چشم مست تو

در خون و خاک چند بغلطد ز دست تو

بنشین دمی و مجلس ما را فروغ ده

کز بزم عیش نیست غرض جز نشست تو

نگشاید از نشاط دل تنگ عاشقان

[...]

غروی اصفهانی

مائیم مست باده روز الست تو

نی بلکه مست غمزۀ چشمان مست تو

ما کرده ایم سینه سپر تیغ عشق را

نی بلکه دیده را هدف تیر شست تو

ما داده ایم سلسلۀ اختیار را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه