گنجور

 
صفایی جندقی

دردمندیم و دوای خویشتن

چشم داریم از خدای خویشتن

هرکرا دست دعایی برخداست

من به فکر مدعای خویشتن

از من ای ناصح زبان کوتاه دار

واگذارم با بلای خویشتن

بوکه یارم بار دیگر محض جود

زنده سازد از ندای خویشتن

نیست طالب آنکه با مطلوب دوست

هست در قید رضای خویشتن

کشته جانان حیات جاودان

یافت باقی در فنای خویشتن

تا در افتادم به دام او مراست

منتی بر سر ز پای خویشتن

گو فدا کن دین و دل در راه دوست

هرکه جان خواهد فدای خویشتن

نیست سنگی سیم و زر را پیش ما

قانعم با کیمیای خویشتن

پند واعظ کی به گوش آید مرا

می زند حرفی برای خویشتن

دل نگردانم صفایی از غمش

من در این بینم صفای خویشتن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

جملگی در ماجرای خویشتن

جملگی اندر بلای خویشتن

مشتاق اصفهانی

بی‌تو کوشم در فنای خویشتن

تیشه‌ام اما بپای خویشتن

ریختی خونم بجرم دوستی

عاقبت دیدم سزای خویشتن

زد بتیغم بوسه بر دستش زدم

[...]

طبیب اصفهانی

هر کرا یاری برای خویشتن

ما و یار بیوفای خویشتن

تا به کی در بزم خاص اغیار را

می‌توان دیدن به جای خویشتن

محفلم را مطربی درکار نیست

[...]

نشاط اصفهانی

کی سزا بینم به جای خویشتن

دیگری را خون‌بهای خویشتن

صفایی جندقی

بست زاهد از ردای خویشتن

پرده بر روی خدای خویشتن

هرچه پنهانتر کند پیداتر است

هرکه معبودش هوای خویشتن

روی تا کردم بدو، انداختم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه