گنجور

 
طبیب اصفهانی

هر کرا یاری برای خویشتن

ما و یار بیوفای خویشتن

تا به کی در بزم خاص اغیار را

می‌توان دیدن به جای خویشتن

محفلم را مطربی درکار نیست

بیخودم از ناله های خویشتن

آشیانی دیدم از هم ریخته

یادم آمد از سرای خویشتن

تا زدم در کوی رسوائی قدم

سرمه کردم خاک پای خویشتن

ناصحم گوید که ترک عشق کن

می زند حرفی برای خویشتن

کعبه را سنگ نشان دیدم طبیب

تا شدم خود رهنمای خویشتن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

جملگی در ماجرای خویشتن

جملگی اندر بلای خویشتن

مشتاق اصفهانی

بی‌تو کوشم در فنای خویشتن

تیشه‌ام اما بپای خویشتن

ریختی خونم بجرم دوستی

عاقبت دیدم سزای خویشتن

زد بتیغم بوسه بر دستش زدم

[...]

نشاط اصفهانی

کی سزا بینم به جای خویشتن

دیگری را خون‌بهای خویشتن

صفایی جندقی

دردمندیم و دوای خویشتن

چشم داریم از خدای خویشتن

هرکرا دست دعایی برخداست

من به فکر مدعای خویشتن

از من ای ناصح زبان کوتاه دار

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه