گنجور

 
صفایی جندقی

بست زاهد از ردای خویشتن

پرده بر روی خدای خویشتن

هرچه پنهانتر کند پیداتر است

هرکه معبودش هوای خویشتن

روی تا کردم بدو، انداختم

گفتگوها در قفای خویشتن

پیش آن نوشین هان گو غنچه را

وامکن بند قبای خویشتن

دل گذشت از سینه و باقی گذاشت

آتش و دودی به جای خویشتن

بر سرم آمد چو افغانم شنید

آمدم ممنون ز نای خویشتن

تا ننالیدم به خونم برنخاست

شادم امروز از نوای خویشتن

می نهم سر دوست را برآستان

می کشم ز اندازه پای خویشتن

شاه را ز انعام درویشان چه عیب

گو مران از در گدای خویشتن

غیر من کاینجا مقیمم هرکه بود

رفت از راهی به رای خویشتن

غرق خواهی شد صفایی عنقریب

زین سرشک بحر زای خویشتن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

جملگی در ماجرای خویشتن

جملگی اندر بلای خویشتن

مشتاق اصفهانی

بی‌تو کوشم در فنای خویشتن

تیشه‌ام اما بپای خویشتن

ریختی خونم بجرم دوستی

عاقبت دیدم سزای خویشتن

زد بتیغم بوسه بر دستش زدم

[...]

طبیب اصفهانی

هر کرا یاری برای خویشتن

ما و یار بیوفای خویشتن

تا به کی در بزم خاص اغیار را

می‌توان دیدن به جای خویشتن

محفلم را مطربی درکار نیست

[...]

نشاط اصفهانی

کی سزا بینم به جای خویشتن

دیگری را خون‌بهای خویشتن

صفایی جندقی

دردمندیم و دوای خویشتن

چشم داریم از خدای خویشتن

هرکرا دست دعایی برخداست

من به فکر مدعای خویشتن

از من ای ناصح زبان کوتاه دار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه