گنجور

 
صفایی جندقی

چرا به دوش بود منتی ز باده فروشم

که ترک مست تو کافی است بهر غارت هوشم

ثواب طاعت سی ساله ام بخر به نگاهی

که رفته عمر به سودای این خرید و فروشم

کشیم تهمت جان چند در شکنجه هجران

به فرق تیغ زن و منتی گذار به دوشم

گواه خوش دلی این بس مرا به شوق شهادت

که تیغم از پی کشتن کشید و باز خموشم

به ترک عشق زبان بستم از جواب تو ناصح

که از حدیث تو حرفی فرو نرفت به گوشم

مدار چشم صبوری مکن شکیب تمنا

بدین تحمل و تسلیم و تاب و طاقت و توشم

کجا به من نظر انداختی ز چشم ترحم

بکوش اگر چه ترا بارها رسید خروشم

نخیزم از سر کوی تو جز به مژده وصلی

وگر بشارت رضوان رسد به صورت سروشم

صفایی از لب جانان به کوثرم چه فریبی

چه کار با لب حوض از کنار چشمه ی نوشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

[...]

محتشم کاشانی

رسید نغمه‌ای از باده‌نوشی تو به گوشم

که چون خُم می و چون نایِ نی به جوش‌وخروشم

کجاست نرمی و کیفیتی و نشئهٔ عشقی

که می‌نخورده از آنجا برون بَرَند به دوشم

ز خام‌کاری تدبیر خود فتاده به خنده

[...]

بیدل دهلوی

به عرض جوهر طاقت درین محیط خموشم

که من ز بار نفس چون حباب آبله دوشم

سپند مجمر یأسم نداشت سرمهٔ دیگر

تپید ناله به‌ کیفیتی‌ که‌ کرد خموشم

ز بس به درد تپیدن‌ گداختم همه اعضا

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشتاق اصفهانی

ربود دوش چنان باده وصال تو هوشم

که تا صباح قیامت خراب باده دوشم

بحشر هم عجب از جور یار نیست که چون نی

برآورد چو زخاکم درآورد بخروشم

نه خود بحرف تو گویا شوم که شوق تو باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه