گنجور

 
صفایی جندقی

من اول ره که رفتار تو دیدم

به درد این گرفتاران رسیدم

به دستی دامن از دستم کشیدی

که از دستت گریبان ها دریدم

به هشیاری شکستم شیشه و جام

شراب از چشم سرمستت کشیدم

ز قتلم تا دگر نایی پشیمان

به زیر تیغت اینسان آرمیدم

شهم در ششدر نرد غمت مات

به دل تا مهره ی مهر تو چیدم

به میدان بلا از تیر مژگان

چو ابروی کمان دارت خمیدم

ز حرمان من آخر حاصلت چیست

مکن چندین خدا را ناامیدم

فشانم باد را برخاک ره جان

رساند از وصالت گر نویدم

به شوق قتل خود زان دست مخضوب

نماید تیغ خنجر برگ بیدم

به قیدی دل برو بستم صفایی

که از قید دو عالم وارهیدم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

ایا یاری که در تو ناپدیدم

تو را شکل عجب در خواب دیدم

چو خاتونان مصر از عشق یوسف

ترنج و دست بیخود می بریدم

کجا آن مه کجا آن چشم دوشین

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
امیرخسرو دهلوی

ز تو صد فتنه بر جان پیش دیدم

چنین باشد چو گفت دل شنیدم

گذر کردم به بازار جمالت

دلی بفروختم، جانی خریدم

جهانی کشته ای از من مکن ننگ

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه