گنجور

 
صفایی جندقی

اگر بهم زنم از گریه چشم پر نم را

به سیل اشک دهم دودمان آدم را

چنین که آتش عشقم به سینه شعله کشید

بسوزم از تف جان هر نفس جهنم را

زمام و لشکری را به دست غمزه مسپار

به پای در فکن از یک نگه دو عالم را

ز آشیان مپران صد هزار طایر دل

بهم مزن دگر آن زلفکان پر خم را

جراحت تو به دل مرهم است و منت نیز

ز زخم تیغ تو بر گردن است مرهم را

مرا به خاتمه آورده عشق بازی ختم

بتی که زیور از انگشت اوست خاتم را

ز حسن یار چو هردم خبر به ساحت دل

به مژده عشق ویم داد عالمی غم را

دو زلف در هم یار ار یکی به چنگ کنم

کنم شمار غم این روزگار درهم را

همان دلیل گناهش گواه عصمت اوست

چه غم ز سرزنش مردم است مریم را

سرت به پای نگار است و جان برای نثار

صفایی این همه تأخیر چیست یکدم را