گنجور

 
صفایی جندقی

به چنگ اگر کنم آن گیسوان پر خم را

خطی به سر کشم این روزگار درهم را

نداده عشق چنان عادتم به غم که دگر

عوض کنم به دو صد عید یک محرم را

هر آنکه حسن ترا آن نشاط و ناز افزود

قرین عشق من آورد مرگ و ماتم را

به خلوت دل و جان جای دادمش همه عمر

مرا رواست که منت به سر نهم غم را

به تیر اولم افکندی باز علاج و خوشم

که منتی نبرد زخمی تو مرهم را

سری نماند که گردن بدین کمند نداد

علاقه هاست به زلف توجان آدم را

بدین جمال جهان آفرین چه منت هاست

که از وجود تو بر سر نهاد عالم را

یکی است زان لب نوشین دعا و دشنامم

حلاوت شکرت نبرد تلخی سم را

وصالت ار به جهنم، فراقت ار به بهشت

به آن بهشت عوض ندهم این جهنم را

صفایی آن دل خونین و چشم گریان بود

که دادت این لب خندان و جان خرم را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

زهی به تیغ شجاعت گرفته عالم را

حدیث جنک تو جان تازه کرد ستم را

ابولمظفر منصور قاسم پرناک

که جرعه نوشی جامت نمیسزد جم را

غمی نماند جهان را بیمن دولت تو

[...]

عرفی

منم که یافته ام ذوق صحبت غم را

به صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را

ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزن

مروت که ملامت بلاست ملزم را

به لذت ابد ار زنم او دلا مژده

[...]

صائب تبریزی

مَکِش زِ دستِ من، آن ساعدِ نِگارین را

که خون زِ دستِ تو، بسیار دَر دل است، مَرا

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
قدسی مشهدی

منم که داغ دلم دشمن است مرهم را

نمی‌دهم به شب قدر روز ماتم را

خدنگ یار مگر چاک سینه‌ام بگشود؟

که سوخت شعله طوفان عشق عالم را

به گلشنی که نسیم دلم گذشته بر آن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه