گنجور

 
صفایی جندقی

هزار کام ز لعل تو یک دقیقه برآید

مرا که هیچ کلیدی گره ز دل نگشاید

جزای حسن عمل پس مرا همان بر و بالا

که بی تو طوبی و فردوس جز غمم نفزاید

ثواب طاعت خویش از خدای جز تو نخواهم

خوش است نعمت باقی و لیک بی تو نشاید

ز طلعت تو نبندم نظر به عارض رضوان

وگر هزار در از روضه ام به روی گشاید

به ذوق نوش لبت کوثرم نماند تمنا

مریض عشق ترا شربت از زلال تو باید

به هفت کشوم ار سروری دهند چه حاصل

که بی تو هشت بهشتم دو جو به کار نیاید

اگر به ساحت جنت بدین جمال درآیی

کس از حضور تو هرگز به حور عین نگراید

وگر به گلشن رضوان ریاض رخ بگشایی

ز شرم بلبل مینو دگر به گل نسراید

شب وصال ملولم به یاد روز جدایی

مگر به مردنم این طرفه زندگی به سر آید

مزن تو رای علاجم که غیر یار صفایی

کسی غبار غم از لوح خاطرم نزداید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

صبا چو طرهٔ سنبل به وقت صبح گشاید

بنفشه چون خط مشکین به روی باغ برآید

گذر به جانب بستان، شنو ترنم بلبل

که از شکفتن غنچه هزار دل بگشاید

صبا به صیقل آئینه سازد آب روان را

[...]

سعیدا

ز ما کسی که نهان کرده روی خویش نماید

هر آن که بسته در، از لطف خویش بازگشاید

دلم ز آدم و عالم چنان گرفته دماغ است

که باز غنچه شود گل چو در خیال درآید

یقین ز پنجهٔ خورشید دست او بالاست

[...]

صفایی جندقی

ستم گری که جفا کیش اوست دل برباید

ندانم ار به وفا خو کنند چه فتنه نماید

بتی که با همه کین عالمیش عاشق و حیران

خدا نکرده چه خواهد شد ار به مهر گراید

چو عمر رفت و وعیدم به قتل داد دریغا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه