گنجور

 
سعیدا

ز ما کسی که نهان کرده روی خویش نماید

هر آن که بسته در، از لطف خویش بازگشاید

دلم ز آدم و عالم چنان گرفته دماغ است

که باز غنچه شود گل چو در خیال درآید

یقین ز پنجهٔ خورشید دست او بالاست

که با ادا کمر او ببندد و بگشاید

ز دزد باغ به بلبل خبر نگشته و گر نی

به جذبه نکهت گل را ز دست باد رباید

هر آنچه روی نماید به ما ز راه تو خوب است

ولی رفیق منافق خدا به ما ننماید

هر آن که او نپسندد ز بخل کور شود گو

ز دیدن رخ خوبان که نور دیده فزاید

به طوف خانهٔ خمار توتیاگویان

اگر به دیده کشم خاک راه می شاید

ز حلقه های خم زلف ظاهر است رخ او

به دور عشق سعیدا بگو دگر که چه باید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

صبا چو طرهٔ سنبل به وقت صبح گشاید

بنفشه چون خط مشکین به روی باغ برآید

گذر به جانب بستان، شنو ترنم بلبل

که از شکفتن غنچه هزار دل بگشاید

صبا به صیقل آئینه سازد آب روان را

[...]

صفایی جندقی

هزار کام ز لعل تو یک دقیقه برآید

مرا که هیچ کلیدی گره ز دل نگشاید

جزای حسن عمل پس مرا همان بر و بالا

که بی تو طوبی و فردوس جز غمم نفزاید

ثواب طاعت خویش از خدای جز تو نخواهم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه